درمسیر زندگی

اندر احوالات یک استاد

بعضی آدم‌ها هستند که یک‌دفعه سرو کله‌شان توی زندگیت پیدا می‌شود. درست همان موقعی سر می‌رسند که بیش‌تر از همیشه خسته و تنها و درمانده‌ای. دستت را می‌گیرند، بلندت می‌کنند، مسیری را همراهت می‌آیند و حرف‌هایی می‌زنند که دوای درد آن روزهایت است.
چشم به هم می‌زنی و می‌بینی رفته اند ولی بوی عطرشان تا همیشه در شامه‌ات باقی می‌ماند.
بوی بهارنارنج می‌دهد بودنشان.
به یادت می‌اندازند که هنوز هم توی این دنیا آدم خوب نایاب نشده. به یادت می‌اندازند که ارزش یک لبخند، یک صدای گرم، یک حرف از سر محبت، خیلی بیشتر از این حرف‌هاست.
آدم‌هایی که خوب بودن را یادت می‌دهند و می‌روند. و تو می‌مانی و یک خاطرهٔ خوب و یک تصمیم محکم برای آدم‌خوبی‌شدن. به خواندن “اندر احوالات یک استاد” ادامه دهید

دغدغه‌ها

چه کسی بهتر است؟

تا اینجای زندگیم هیچ چیز را اگر نفهمیده باشم این راخوب فهمیده‌ام که زندگی بر روی ارض واسعهٔ الهی همانقدر که برای بعضی‌ها قشنگ و دلپذیر و هیجان انگیز است، می‌تواند برای بعضی‌های دیگر سرد و تاریک و نفرت‌انگیز باشد.
من از این بچه‌هایی نبوده‌ام که از اول دبستان مدرسه‌ام را از بقیه جدا کرده باشند و از همان موقع لابه‌لای بچه‌های ازمابهترون بزرگ شده باشم. عینِ دوازده سالِ مدرسه را توی مدارس دولتی درس خوانده‌ام و برای همین گاهی با بچه‌هایی همکلاسی شده‌ام که بعضی‌هایشان گاهی توی هزینهٔ رفت و آمدشان هم با مشکل مواجه بوده‌اند.

من معنی کیف کهنه و لقمه‌نان خالی و لباسِ غیرهمرنگ-بخاطر ناتوانی در تامین هزینهٔ لباس فرم مدرسه- را هم به واسطهٔ همان سال‌های مدرسه و معاشرت با بعضی آدم‌های متوسطِ‌رو‌به‌پایین (البته از نظر اقتصادی) می‌دانم. من خیلی خوب می‌فهمم که توی یک مدرسهٔ دولتی درجه شش وقتی یک نفر اردو نمی‌آید یکی از علت‌هایش می‌تواند این باشد که نتوانسته هزینهٔ ایاب و ذهاب و غذا و اسکان را تأمین کند. من پسرِ ده سالهٔ همسایه را که هر روز بعد از مدرسه مجبور است برود آدامس بفروشد را هم هر روز می‌بینم. به خواندن “چه کسی بهتر است؟” ادامه دهید

کتاب خوانی

قیدار | رضا امیرخانی

اولِ کتاب نوشته :
آنچه در این کتاب، از اطعمه و اشربه، از امکنه و ازمنه، آمده است، همه زاییده‌ی ذهنِ نویسنده است. تشابهِ اعلام اتفاقی است. از آقاتختی تا قیدار، هیچ‌کدام از بطنِ عالمِ واقع زاییده نشده اند و نخواهند شد.

همین اول کاری چنان گربه را دم ِحجله می‌کشد که آدم خودش را جمع و جور کند و خیال برش ندارد که یک روز می‌روم و قیدارخان را پیدا می‌کنم و مهمانش می‌شوم. خیال برش ندارد که یک جایی توی پایتخت قیدارخانی هست و شهلاجانی و لنگرپاسِیّدی که سیاه و سفید‌ها را پناه می‌دهد. توی جاده که می‌رود چشم به کامیون ها ندوزد که ببیند روی کدامشان نوشته «بیمهٔ جوْن». به خواندن “قیدار | رضا امیرخانی” ادامه دهید

روزنوشته ها

ستاره‌های درخشانی که سالهاست مرده اند

اگر کمی به آسمان و ستارگان علاقمند باشید لابد شنیده اید بیشتر ستارگانی که هم اکنون در آسمان می‌بینید سالها پیش مرده اند. یعنی سالها قبل درخشیده‌اند و بعد عمرشان پایان یافته و به هزارو یک دلیل حالا همچنان نورشان به من و شما می‌رسد.

عجیب نیست؟ به خواندن “ستاره‌های درخشانی که سالهاست مرده اند” ادامه دهید

روزنوشته ها

بزرگترین حسرت زندگی من

فکر کنم این “برادر نداشتن” چیزی باشد که تا عمر دارم حسرتش را بخورم. هرچقدر به گذشته نگاه می کنم می بینم هیچ چیزی نیست که بابتش بیش از این موضوع غصه خورده باشم و به این و ان حسادت کرده باشم.
همیشه هروقت کسی شروع می کرد دربارۀ برادرش حرف بزند شبیه زن حامله ای که خوراکی خوشمزه ای ببیند ولی نتواند از آن بخورد دلم ضعف می رفت. از شما چه پنهان گاهی هم اشک توی چشمانم حلقه می زد ومعمولا پس از شنیدن چنین صحبتی در حد مرگ حسودیم می شد. وقتی کسی می گفت عروسی برادرش نزدیک است و دارد آماده می شود برای جشن ازدواج، چند دقیقه ای را مثل بدبخت های فلک زده توی لاک خودم فرو می رفتم و دچار یاس فلسفی می شدم. حتی بعضی وقت ها توی دلم آرزو می کردم کاش پدرم قبل از مادرم با زن دیگری ازدواج کرده باشد و برادری داشته باشم که از وجودش بی خبرم. و یک روز برادر نادیده ام بیاید پیدایم کند و فیلم هندی و این حرف ها. به خواندن “بزرگترین حسرت زندگی من” ادامه دهید

روزنوشته ها

گپ کوتاهی با یک کتاب‌فروش

بیایید برگردیم به دی‌ماهِ ۱۳۹۵. یعنی پارسال.
قرار بود برای یک معلم‌عزیز هدیه بخرم. معلمی که نه خودش اصفهانی بود و نه اصفهان زندگی می‌کرد.
به تمام گزینه‌های روی میز فکر کرده بودم. اگر دختر بود برایش یک بشقاب میناکاری می‌خریدم یا نهایتاً یک جعبه‌جواهرات خاتم‌کاری. شاید کنارش هم یکی دوتا جعبه گزسکه می‌گذاشتم که حکم سوغاتی را داشته باشد. ولی نمی‌شد. این یکی کمی فرق می‌کرد. هم رودربایستی داشتم و هم خیلی عزیز بود. سلیقه‌اش را هم که نمی‌دانستم. فکر کردم شاید کتاب گزینهٔ خوبی باشد. گفتم آدم‌حسابی‌های مثل این معلم‌من همگی اهل مطالعه‌اند، لابد او هم خوشش می‌آید دیگر. به خواندن “گپ کوتاهی با یک کتاب‌فروش” ادامه دهید

دغدغه‌ها

در ستایش ”خود“ بودن

این روزها رفتاری را از نیایش می‌بینم که مرا خیلی یاد بچگی‌های خودم می‌اندازد. فاصله سنی ۱۱ سالهٔ بینمان باعث شده در دو دنیای متفاوت زندگی کنیم و به اصطلاح دوتا «تک فرزند» باشیم که با هم در یک خانه زندگی می‌کنند. چند روز قبل که پس از یک سال و اندی دوباره دخترعمه‌ام را دیدیم آنقدر از دیدن نیایش شگفت زده شده بود که مرا متعجب کرد. گفت اصلاً حواست هست شما دوتا چقدر شبیه همید؟ وقتی نیایش رو دیدم یکدفعه فکر کردم این همون زینب کوچولوئه!
به خانه که برگشتیم سراغ آلبوم عکس قدیمی رفتم و عکس‌های مربوط به دوران دبستانم را دوباره نگاه کردم. عکس نیایش را کنار یکیشان گذاشتم و خودم هم از دیدن اینهمه شباهت متعجب شدم. همیشه فکر می‌کردم من و نیایش اصلاً شبیه هم نیستیم. فکر می‌کردم تنها وجه اشتراکمان همان حالت چشم و ابرویمان است که شبیه پدر است و دیگر در هیچ موردی مشترک نیستیم ولی انگار سخت در اشتباه بوده‌ام. به خواندن “در ستایش ”خود“ بودن” ادامه دهید