روزنوشته ها

اولین تجربهٔ پول درآوردن من

سوم راهنمایی را تمام کرده بودم. تابستان را قرار شد مثل هر سال بروم کلاس تابستانی. گزینه‌های روی میز هم محدود بود. کلاس زبان، ترتیل قرآن، طراحی با سیاه قلم، کلاس ورزشی.
راستش آن سال حوصلهٔ هیچ‌کدام از این کلاس‌ها را نداشتم. دلم می‌خواست یک کار جدید بکنم. آن سال خیلی به من سخت گذشته بود. یک‌ماه تمام مریض شده بودم و از درس‌ها عقب افتاده بودم. به ضرب و زور معلم خصوصی و کل زجر و مشقت امتحانات را تمام کرده بودم و حالا دلم یک کار جدید می‌خواست. این شد که رفتم و برخلاف میل باطنی‌ام چندتا کلاس هنری ثبت‌نام کردم که هیچ‌کدامشان را هم نمی‌شد توی سه ماه تابستان به سرانجام رساند. من تا آنموقع نه سوزن نخ کرده بودم و نه قلم‌مو دستم گرفته بودم. اوج فعالیت هنری‌ام هم کشیدن کوزه با مداد B6 بود.
کلاس‌ها این ها بودند.
نقاشی روی پارچه، گل‌سازی با کریستال، روبان دوزی، بافتنی با دومیل.

کلاس‌ها شروع شد و من خوشحال و خندان رفتم کلی روبان و کاموا و کریستال و رنگ اکریلیک خریدم و رفتم سر کلاس. بافتنی که بعد از دوهفتهٔ کسل کننده رها شد. نقاشی روی پارچه هم که چون دست و بالم را رنگی می‌کرد بیخیالش شدم. ماند گلسازی با کریستال و روبان دوزی که در زمان خودشان کلی روی بورس بودند.
این دوتا را خیلی دوست داشتم، علی‌الخصوص که مربی‌شان حسابی تشویقم می‌کرد و می‌گفت خیلی تمیز و دقیق کار می‌کنی. توی آن مدت کلی از خودم خلاقیت نشان داده بودم که تحسین اعضای خانواده که مرا موجودی پخمه و تک‌بعدی می‌پنداشتند را برانگیخته بود. علاوه بر چیزهایی که سرکلاس یاد می‌گرفتم صفحات گوگل را می‌گشتم پیِ مدل جدید و توی خانه من‌باب تمرین درست می‌کردم.
خلاصه این‌که آن سال تابستان تمام شد و من کلی محصول هنری (!) تولید کردم که روی دستم مانده بود. یک سری اش را توی خانه استفاده کردیم ولی مگر یک خانه چندتا گلدان و رومیزی لازم دارد؟
تازه آن میان رفته‌ بودم یک سری دی‌وی‌دی آموزشی هم خریده بودم که از آن درست کردن تاجِ عروس را هم یاد گرفته بودم. البته این کار راهم با یک روش مخصوص به خودم انجام می‌دادم چون خمیری که باید نگین های تاج را روی آن می‌گذاشتم هنوز به شهر ما نیامده بود و تاج عروس تا آنموقع یک محصول وارداتی(!) محسوب می‌شد. عکس زیر را ببینید.

تاج عروس را اینطوری درست می‌کنند. خمیر آبی رنگ همان حلقهٔ مفقوده‌ای بود که عرض کردم. برای درست کردن تاج باید طرح را روی خمیر پیاده می‌کردم و بعد نگین ها را به طوری که قسمت برجسته شان پشت قرار بگیرد با انبر، دانه دانه روی آن می‌چیدم و بعد چسب داغ روی آن ها می‌ریختم و پس از خشک شدن چسب تاج را از روی خمیر بلند می‌کردم. اساساً کار خمیر آن بود که نگذارد نگین‌ها تکان بخورند.
فکر کردم شاید بشود به جای خمیر از یک چیزِ دیگر استفاده کرد. به چیزی نیاز داشتم که نگذارد دانه‌ها پراکنده شوند و کنار هم بمانند. فکر کردم حالا که خمیر نیست می‌شود از چسب پنج‌سانتی استفاده کرد. چسب را از طرف غیرچسبناک روی یک سطح صاف قرار می‌دادم و دوطرفش را با چسب می‌چسباندم. اینطوری یک سطح چسبناک آن وسط درست می‌شد که می‌توانستم نگین ها را رویش قرار بدهم و تاج درست کنم. این کار را هم کردم و حاصلش شد چند تاج که خودم دوبار توی عروسی و مهمانی استفاده کردم و پزش را دادم و بعد چون دیگر تکراری شده بود نتوانستم استفاده کنم و روی دستم ماند.
این چندتا تاج و گل سر هم رفتند پیشِ بقیهٔ محصولات.
عکس زیر را ببینید. حاصل کار یک چیزی بود توی همین مایه‌ها.

همان اثنا بود که دخترِهمسایه‌مان هم نزدیک خانه‌مان یک آرایشگاه(به قول خودش سالن آرایش و زیبایی) باز کرده بود. قرار شد برای حمایت از تولید ملی از این به بعد برای پاره‌ای از امور برویم پیش این دخترهمسایه که هم اولِ کارش کمی دلگرم شود و هم روی حساب همسایگی با ما ارزان تر حساب کند.
بعضی وقت‌ها هم که حوصله‌ام سر می‌رفت می‌رفتم توی آرایشگاه می‌نشستم و با همین دخترِ همسایه(مریم خانم) حرف می‌زدیم.
یادم هست یک روز یک مشتری باعجله آمد داخل مغازه و گفت باید برای دوساعت دیگر حاضر بشود. قرار شد موهایش را به طرز شایسته‌ای بیاراید و لب سرخ کند و زیر چشمانش هم خطی به نشانهٔ اهمیت بکشد و خلاصه لولو بیاید و هلو برود.(!)
آخر سر که کارش تمام شد و جلوی آینه ایستاد تا ببیند چی ساخته لامصب(!) ، یکدفعه دید که دلش می‌خواهد یک گلی، بلبلی، تاجی چیزی روی سرش باشد تا شبیه پرنسس ها بشود. گفت مریم خانم هیچی نداری بذاری لای موهام؟ مریم خانم هم باحالت استیصال گفت نه. من هم که نظاره‌گر ماجرا بودم ناگاه یاد تاج‌های بادکرده روی دستم افتادم و گفتم چندلحظه صبر کنید تا برگردم. رفتم و تاج‌ها را آوردم و یکیش را به سرِهمایونی مشتری الصاق کردیم و فرستادیمش برود. البته مریم خانم چند هزار تومان پول اضافه تر بابت کرایهٔ تاج گرفت و داد به من و به مشتری مکرمه گفت که تاج را فردا بیاورد.
من هم که خوشم آمده بود گفتم این تاج‌ها اینجا باشد و بچسبانید به سر مشتری ها. من که دیگر لازمشان ندارم. چند وقت بعد که برگشتم دیدم مادرم کمی پول به من داد و گفت مریم خانم تاج‌هایت را فروخته و این هم پولش.
مدتی که گذشت و کار آرایشگاه کمی گرفت فکر کردم بقیهٔ محصولاتم را هم می‌توانم همینطوری آب کنم. این کار را هم کردم ولی بعد از مدتی توی همان آرایشگاه اتفاقات جالب‌تری برایم افتاد.
یکبار بچه که بودم عمه‌ام -که قبلاً آرایشگاه داشت- اصول بستن مو را یادم داده بود. مدل خاصی بلد نبودم ولی چیزهایی که یادم داده بود مثل الفبا بودند. توی آن مدت که به آرایشگاه آمد و شد داشتم هم بعلاوهٔ آن الفبا یک سری کلمات را یاد گرفته بودم. یعنی می‌توانستم یک مدل‌های ساده‌ای را ببندم.
یکی از همان روزها دختر یکی دیگر از همسایه‌ها هم مثل من از فشار بیکاری آمده بود آرایشگاه. هوا کمی گرم بود برای همین هم روسری اش را برداشت. موهایش یک چیزی بود مثل عکس زیر.

یکدفعه فکر کردم چقدر دلم می‌خواهد موهایش را ببندم. گفتم حیف که داداش ندارم واگرنه حتماً عروس خودمون می‌شدی. با هزار زبان ریختن بلندش کردم و شروع کردم موهایش را ببندم. یک مدل هشلهفی درآمد که اتفاقاً قشنگ هم بود. البته بگذریم از این که دخترِ همسایه بابت اینکه موهایش را با چسب و تافت به هم چسبانده بودم کلی بد و بیراه نثارم کرد.[البته من هم کم نیاوردم و گفتم حیف از داداش من که تو بدبختش کنی!]😉
یکی دوماه بعد که باز از سر بیکاری رفته بودم آرایشگاه دوباره آنجا یکدفعه شلوغ شد. مریم‌خانمِ آرایشگر هم مانده بود دست تنها. زورش هم نمی‌رسید اینهمه مشتری را تنهایی راه بیندازد. یکدفعه گفت زینب! اون مدلی که اون روز بستی رو دوباره میتونی ببندی؟ من هم گفتم آره و خلاصه مشتری های آن روز را با خیر و خوشی رد کردیم رفتند. از آن به بعد روزهایی که آنجا بودیم را به جای یللی تللی از مریم خانم مدل‌های مختلف یاد می‌گرفتم. گاهی هم که مشتری می‌آمد کمک دستش می‌ایستادم.
فکر کنم یک سالی گذشته بود از آن اولین روز و من تقریبا بیشتر اوقات بیکاری ام را توی آرایشگاه می‌گذراندم. کم کم کار را یاد می‌گرفتم. البته بخاطر سینوزیت و حساسیت به بو نمی‌توانستم رنگ مو انجام بدهم و چون از دست زدن به صورت ملت چندشم می‌شد اصلاح و پاکسازی و این سوسول‌بازی‌ها را هم انجام نمی‌دادم. فقط مو می‌بستم(شینیون!).
گهگاهی هم فیلم‌های آموزشی می‌دیدم و مدل‌هایی را که یاد می‌گرفتم روی سر همان دختر بدبخت همسایه پیاده می‌کردم. آخرش هم به شوخی می‌گفتم فکر خان داداش منو از سرت بیرون کن.
پیشرفتم در حدی چشمگیر بود که آن اواخر موهای دو تا عروس را هم تنهایی درست کردم. البته یادم هست هر مشتری که می‌آمد و می‌فهمید قرار است یک بچه کارش را راه بیندازد حسابی دمق می‌شد ولی وقتی کارم را می‌دید دفعهٔ بعدی هم که می‌آمد می‌گفت تو بیا موهایم را درست کن.
مریم‌خانم می‌گفت ورپریده تازگی‌ها دارد از من هم می‌زند جلو. جلوی مامانم کلی تعریفم را می‌کرد.
این اواخر می‌گفت برو یک دوره کامل شینیون یاد بگیر تا باهم کار کنیم. آن اواخر دیگر پول هم درمی‌آوردم. کلی کیف داشت. علی الخصوص شب عید که آرایشگاه شلوغ می‌شد. البته خیلی هم کار آسانی نبود. پاهایم حسابی درد می‌گرفت. گردنم هم. بوی تافت هم اذیتم می‌کرد ولی حس خوبی بود.
بعد از مدتی دیگر آنجا نرفتم ولی لذت اولین پول درآوردن را هرگز یادم نرفت.
چند روز پیش موقعی که می‌خواستم از خانواده پول بگیرم حس کردم کمی سختم است. با جان کندن گفتم پول می‌خواهم. یاد پست «برای دانشجویان»حمید طهماسبی افتادم. همانی که گفته بود حتما توی دوران دانشجویی کار کنید.
به مادرم گفتم دلم می‌خواهد یک کار دانشجویی انجام بدهم. مادرم هم نه گذاشت و نه برداشت، به یکباره گفت کار مالِ دختر نیست. هرچقدر دلت میخاد درس بخون ولی فکر کارکردن رو از سرت بنداز بیرون. الان بابات و بعد همسرت وظیفشونه تورو تامین کنن.
آب یخ روی سرم ریختند انگار.
دلم می‌خواست بروم همین روزها بروم شهرک علمی‌تحقیقاتی نزدیک دانشگاه. یک شرکتی که مرتبط با رشته‌ام کار می‌کند پیدا کنم. و بگویم بگذارید یک مدت اینجا کار کنم. بدون حقوق. چایی بیاورم. تایپ انجام بدهم. ولی اینجا باشم. ببینم تهش قرار است به کجا برسم.
می‌خواستم ببینم توی دنیای واقعی چه خبر است. می‌خواستم دوسه بار با صورت روی زمین بخورم.
خسته شده‌ام از زندگی لای پرقو. حتی به این هم فکر کرده بودم که یک مدت فروشندگی کنم. ولی این یکی را هم اگر به اهل بیت می‌گفتم بی‌برو برگرد سرو تهم میکردند و لابد می‌گفتند هنوز کارمان به جایی نرسیده که دخترجوانمان فروشنده شود.
حرف مادرم حسابی حالم را گرفت.
ولی باید یک راهی باشد. دلم می‌خواهد دوباره لذت پول درآوردن را بچشم. هیچ‌وقت آن روزهای خوب را یادم نمی‌رود. یک راهی پیدا می‌کنم که بشود تکرارشان کرد.

12 thoughts on “اولین تجربهٔ پول درآوردن من”

  1. منم خیلی دلم میخواد کار کنم الان هم که امتحانا تموم شده و با محیط دانشگاه اشنا شدم میتونم چیزای اضافه تری درباره رشتم یاد بگیرم
    راستی منم تا چند روز دیگه اولین دستمزدم رو میگیرم😊

    0

    1. چطوری فرشته؟ چند وقته ازت بی‌خبرم.
      موفق باشی عزیزم. مراقب خودت باش.
      قضیهٔ اولین دستمزد چیه؟

      0

      1. توپ توپم
        تو چه خبر؟چی کارا میکنی؟امتحانا تموم شد؟
        تو هم مراقب خودت باشه
        قضیه کتابخونه دانشگاه البته دیگه نمیرم خیلی وقتمو میگرفت و فوق العاده کار سنگینی بود.مثل کتابخونه مدرسه نبود که پامو بندازم رو پام و ریاست کنم😂

        0

  2. پول درآوردن از طریق کاری که عاشق اون هستی یک جور عبادته! این روایت من درآوردیه ولی خیلی درسته :)). گاهی مخالفتهای اطرافیان برای سنجیدن میزان اشتیاق ما هست! حتی ممکنه خودشونم خبر نداشته باشن. بنابراین پروانه ای و ملوس بر موضعت پافشاری کن و همزمان دنبال کار هم باش

    2+

    1. عجب روایت جذابی بود. گوشت شد و چسبید به این تن نحیف
      آره این هم می‌تونه باشه. من چون بچهٔ اول خانواده‌ام کمی حساسیت روم زیاده. باید همین‌کاری رو بکنم که شما گفتین. باید کم کم و نرم و نازک به مقاصد شومم(!) برسم.😉
      یه حس عجیبی میگه روزهای هیجان انگیزی در پیشه

      1+

  3. معمولا کار دستی و فیزیکی لذت خاص خودش را داره (اجر و قرب بیشتری را هم گاهی اوقات شامل می‎شود). یه ایده ساده، همین لحظه به ذهنم رسید که شاید هیچ ارزشی نداشته باشه. همین نوشتن محتوا معمولا درآمد خیلی خوبی داره. یک سایتی بود الان اسم دقیقش یادم نیست (شبیه پونیشا، اما با پیشنهاد کارهای تامین محتوا). یا اگر حوصله دارید یک پروپزال آماده کنید برای روزنامه، مجله یا سایت‎ها بفرستید.

    0

    1. سلام آقای زرندی
      تینا سیلیگ میگه هرایده‌ای ارزش فکر کردن رو داره.
      حوصله‌‌ش رو که دارم. اما فکر می‌کنید نوشته‌های من به اون استانداردی که مجلات انتظار دارن نزدیکه؟
      البته میشه برای آینده به این پیشنهاد فکرکرد. ممنونم که برام نوشتید.

      1+

  4. من خانوادم برعکسه پدرم میگه برو بیرون کار کن ببین جامعه چه خبره و یاد بگیر چطور پول در بیاری و زندگی رو مدیریت کنی البته پدرم خیلی دوست داشت معلم بشم که قبول نشدم گفت برای ۱ زن خیلی خوبه و مادرم هم اعتقاد داشت درسته قرار نیست ما خرج خانواده رو بدیم ولی اگر جامعه در محیط مناسب باشیم خوبه به نظرم. اگر میتونی با خانوادت صحبت کن دوباره یا کارهای اینترنتی مثل ترجمه و غیره انجام بده همین تاج های عروس رو رست کن عکساش رو در اینستا بزار من یکی از دوستم مادرش وسایل تزئینی درست میکنه عکس هاش رو اینستا گذاشته و کلی دختران خوابگاه ازش خریده بودند

    1+

    1. راستش دیگه ازاین کارها دوست ندارم. صرفه نداره. من چندروز پیش دوتا دستبند خریدم ۳۰۰۰ تومن. اگر خودم می‌خواستم درستشون کنم قطعاً قیمت تمام‌شده بیشتر می‌شد.
      حالا یه فکرایی دارم البته.
      ممنون که سر می‌زنی.

      0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *