روزنوشته ها, نامه‌ها

باز باران …


دیگر داشتم از آمدنت ناامید می‌شدم، کم کم داشتم به این فکر می‌افتادم که امسال دیگر بنای آمدن نداری. فکر کردم یادت رفته منتظرت هستم.
هرروز بیدار که می‌شدم پنجره را باز می‌کردم تا ببینم هوای امروز هوای آمدنت است یا نه. نفس که می‌کشیدم با خودم می‌گفتم کاش بودی تا به جای این هوای آلوده عطر تن تو را به ریه می‌فرستادم.
نمی‌دانم.
شاید حرف‌هایم برایت احمقانه باشد ولی انتظار شیرینی بود.
می‌دانستم آمدنت بعید است ولی انتظار هرچه که نباشد از ناامیدی بهتر است. نیست؟
از تو چه پنهان
دیگر داشتم خسته می‌شدم. به فکر افتاده بودم دل به دلدار دیگری ببندم. ولی هرکس که نداند تو خوب می‌دانی که این کار از دست دلم ساخته نیست. برف هم با همهٔ برف بودنش هیچ‌وقت نتوانسته بود جایت را بگیرد. از دست بقیه چه کاری ساخته بود؟
این بار هم مثل همیشه یکدفعه و سرزده آمدی.
مثل همیشه یک حسی ته دلم گفته بود که می‌آیی ولی آنقدر که دیرکرده بودی دیگر حتی به حسم هم اعتماد نکردم.
بگو ببینم. مگر قرارمان روز اول زمستان نبود؟ پس چرا اینقدر دیر کردی؟
آمدنت مثل همیشه دلنشین‌ترین اتفاق این فصل سرد بود. آنقدر دلنشین که حتی سوز سرمایی که با خودت آورده بودی هم روی دست و پای دل‌نازک من اثری نداشت.
اصلاً خودت بگو. آدم عاشق سرما و گرما چه می‌فهمد که چیست؟
صدای آمدنت را که شنیدم قلبم به یکباره فروریخت. فکر می‌کردم اگر بیایی بی‌درنگ به سمت خیابان بدوم و محکم در آغوش بگیرمت اما …
اما نمی‌دانم چرا موقع آمدن زانوانم سست شدند.
دیر کرده بودی، بی‌وفا شده بودی، خسته شده بودم …
ولی خوب شد که آمدی.
جز من آدم‌های دیگری هم بودند که منتظرت باشند.
خوش آمدی.
این بار کمی بیشتر بمان.
باران عزیز من …

4 thoughts on “باز باران …”

  1. زینبای گلم

    چه متنی…..
    خیلی جالب و متفاوت با متنای دیگه ای که نوشتی.
    واقعا این چند وقت این آلودگی,هوای اصفهان و حومه رو دلگیر کرده بود.

    0

    1. اینجا اومد و زود قطع شد …
      ولی اینقدر احساساتی شدم که نتونستم براش نامهٔ عاشقانه ننویسم.
      الان هم هوای بیرون حسابی دونفره‌س 😉

      0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *