دغدغه‌ها, نامه‌ها

برای یک کنکوری

الان دیگر دبیرستانی هستی. دبیرستانی بودن حس عجیبی است. نه آنقدر بچه‌ای که کسی تحویلت نگیرد ‌ نه هنوز آنقدر بزرگ شده‌ای که کسی درست و حسابی تحویلت بگیرد. مانده‌ای یک جایی آن وسط. شاید «خلسه» برای بیان حالت تو کلمهٔ خوبی باشد. این روزها یک کلمه را زیاد می‌شنوی. کلمه‌ای که رعشه به اندامت می‌اندازد و در کمترین حالت حالِ خوبت را ناخوب می‌کند. آن کلمه این است. «کنکور».
اگر حوصله‌اش را داشتی برو و این کلمه را در گوگل سرچ کن. این کار باعث می‌شود کمی با تاریخچهٔ این غولی که قرار است تا آخر دبیرستان همخوابت باشد آشناتر بشوی. البته اگر این کار را نکردی هم چیز زیادی از دست نداده‌ای.
رشته‌ات را نمی‌دانم. لابد تو هم مثل من و خیلی‌های دیگر فکر کردی «ریاضی» یا «تجربی» یا در موارد نادر «علوم انسانی» از بقیهٔ رشته‌ها بهتر است و هنرستانی ها را موجوداتی نادان و مطرود پنداشتی که حتی اگر بدوند هم به گرد پای نخبه‌ای چون تو نخواهند رسید.
می‌خواهم کمی از تجربه ام برایت بگویم. از روزهای سخت و ناخوبی که پیش از این گذراندم. از وقت‌هایی که چشم باز کردم و به جای یک شاهزادهٔ زیبارو چشمم به چشم یک دیوسه‌سر زشت افتاد. از دیوی که بی‌رحمانه روزهای خوبم را تکه تکه کرد و به جای شادی و نشاط روزهای نوجوانی برایم بیم و ترس و نگرانی به ارمغان آورد. بیم اینکه نکند نتوانم خوب درس بخوانم، نتوانم رتبهٔ خوبی به دست بیاورم، آبرویم پیش پدر و مادر و دیگران برود، زحماتشان به باد برود و هزار احساس دیگری که لابد تو هم دیر یا زود با آن دست به گریبان خواهی شد.
می‌خواهم حرف‌هایی برایت بزنم که آرزو داشتم یک نفر پیدا می‌شد و آن روزها به من می‌گفت. می‌خواهم داستان خودم را برایت تعریف کنم تا نکند خدای نکرده روزی برسد که تو هم مثل من به آن افکار و رفتار روزهای قبلت لعنت بفرستی. توقع ندارم بعد از شنیدن حرف‌هایم متحول بشوی یا مسیرت تغییر کند. فقط می‌خواهم این ها را بشنوی، کمی بیشتر فکر کنی و بعد برای ادامهٔ زندگیت تصمیم بگیری.

اول از همه : باید بدانی دانشگاه خاصیت زیادی برایت نخواهد داشت
فکر نکنم بتوانی کسی را پیدا کنی که بیشتر از من عاشق دانشگاه رفتن بوده باشد. قبل از کنکور تمام درو دیوار اتاق و بکگراند گوشی و لپتاپ من از عکس‌های این دانشگاه و آن دانشگاه پر شده بود. روز اول آنقدر ذوق زده بودم که چندبار نزدیک بود وسط حیاط دانشگاه از ذوق بزنم زیر گریه. کارت دانشجویی که به دستم رسید اول از همه محکم بوسیدمش. درست مثل عاشقی که از لبان سرخ معشوقش بوسه می‌گیرد. اولین باری که یکی از اساتید طبق عادت همیشگی‌اش مرا «خانوم مهندس» صدا زد نزدیک بود وسط دانشکده از ذوق فریاد بزنم. از قدم زدن در دانشگاه و نفس کشیدن در فضای آنجا چنان حظی می‌بردم که کلمات از بیانش قاصرند. گمان می‌کردم قرار است اینجا کلی چیز جدید یاد بگیرم که به جانم بنشیند. ولی دوماه گه گذشت دیدم آموزش در دانشگاه رسماً رد داده و هرکاری که کردی خودت کردی. حتی در دانشگاه اسم و رسم داری مثل اینجا. می‌دانی؟ دانشگاه خیلی خوب است. با آدم‌های جدیدی آشنا می‌شوی که اگر دانشگاه نمی‌رفتی خیلی بعید بود بتوانی آنها را ببینی. مثلاً یکی از اساتید من در دانشگاه همان کسی بود که بارها در تلویزیون پای صحبتش نشسته بودم. دانشگاه تو را در کنار کسانی قرار می‌دهد که بعضی‌هایشان واقعاً توانمند و پرتلاش هستند. یعنوان دانشجوی فلان دانشگاه توی فامیل کلی تحویلت خواهند گرفت و برای بچه‌هایشان تورا مثال خواهند زد. اما بگذار یک چیزی را برایت بگویم. تو خودت مهمی. اگر خودت خوب نباشی دانشگاه تو را خوب نخواهد کرد. خوب هم برای من یک معنا دارد و لابد برای تو یک معنای دیگر. پس اگر دنبال خوب شدن هستی باید بدانی دانشگاه رسماً دراین باره هیچ کاری برایت نخواهد کرد و خودت باید تلاش کنی.

دوم : به جای زیر و رو کردن لیست رشته‌های دانشگاهی کمی به علاقمندی هایت فکر کن
بگذار برایت یک مثال بزنم. «سعید معروف» را می‌شناسی؟ کاپیتان تیم ملی والیبال است. اگر دختر باشی می‌دانی که دخترها کلی برایش سر و دست می‌شکنند و بعضی ها هم توی خیالشان دست در دست او پس کوچه‌های جلفا را قدم زنان طی می‌کنند. صفحهٔ ویکی پدیای او را که باز کنی توی قسمت مشخصات شخصی هیچ اثری از تحصیلاتش نمی‌بینی. دیپلم سعید معروف هم مثل من و شاید تو و خیلی های دیگر «ریاضی» بوده. ولی مطمئنم هیچ وقت مهندسی نخوانده.با این حال الان کلی پولدار و مشهور و خوشحال است.
حالا یک سوال! فکر می‌کنی اگر سعید معروف هم مثل من و تو پایش را توی یک کفش می‌کرد که می‌خواهد مهندس بشود حالا «سعیدمعروف» شده بود یا در بهترین یک مهندس با حقوق کارمندی بخور و زنده بمان بود؟
از امروز بنشین و فکر کن چه کاری هست که حالت را جا می‌آورد؟ این کار برای من «نوشتن» بود. برای تو می‌تواند ساز زدن، آوازخواندن، رقصیدن، عکاسی کردن، فروختن و یا هرچیز دیگری باشد. این کار را یک گوشه یادداشت کن. بعد با خودت فکر کن می‌خواهی زندگیت شبیه چه کسی باشد. من همیشه دلم می‌خواست زندگیم شبیه زندگی مصطفی چمران یا علی شریعتی باشد. شاید تو بخواهی مثل سامی‌بیگی، استیون هاوکینگ، سعدی و یا مثلاً سبزی فروش محله باشی. این آدم‌ها را هم یک گوشه بنویس.
می‌دانم! ممکن است چیزی که می‌بینی تورا شوکه کند. همانطور که من هم شوکه شدم و وقتی دیدم بیشترین لذت را از توصیف رفتار افراد و یا وقایع و … به وسیلهٔ نوشتن می‌برم و آدم‌هایی که دلم می‌خواهد شبیه‌شان باشم همگی یا نویسنده‌اند و یا فیلسوف و جامعه شناس و روحانی.فکر می‌کردم نویسنده‌ها و کسانی که علوم انسانی را مطالعه می‌کنند آخر از گرسنگی می‌میرند و در دوران زندگیشان هم همیشه در انزوا به سر می‌برند. به حرف این دوستِ ریش سفیدت گوش بده و به خاطر خدا هم که شده این مدت باقی مانده تا آن آزمون لعنتی را اینکه پیش فرضی داشته باشی به خودت و علاقمندی ها و رویاهایت فکر کن. بعد اگر دیدی مسیرت از پزشکی و مهندسی و حقوق می‌گذرد سراغشان برو وگرنه کاری نکن که بقیهٔ عمرت بدون لذت و شوق بگذرد.

سوم : مهم ترین منابع برای تو کتاب درسی و سوالات سالهای قبل است.
اگر قرار است برای کنکور درس بخوانی و می‌دانی صلاح در دانشگاه رفتن و دکتر و مهندس و وکیل شدن است این حرف مرا آویزهٔ گوشت کن. آموزشگاههای کنکور عاشق چشم و ابرو و قدوبالای رعنای تو نیستند. تو برای آنها یک مشتری خوب هستی. آنها کتاب چاپ می‌کنند تا دیوانه‌ای مثل من [و بعداً تو] آنها را بخرد و بعد نخواند ‌ برود سراغ کتاب به درد نخور بعدی. کتاب خیلی سبز و خیلی زرد خیلی آبی باهم فرقی ندارند. در واقع همه شان خیلی قهوه‌ای هستند! من بیش از صد کتاب کوچک و بزرگ و رنگ وارنگ داشتم که میانگین دانه‌ای ۳۰,۰۰۰ تومان خریده بودمشان. بیشترشان را هم وقت نکردم بخوانم و بعد کنکور همینطوری نو دادم بغلی!
از من اگر می‌شنوی آزمون‌های آزمایشی هم صنار نمی‌ارزند. پس پول بابت کتاب و آزمون نده. مثل من نباش که دوسال آخر دبیرستان را درحسرت یک پالتوی زیبا بسوزی ولی پولهای بی‌زبانت را ببری و توی حلقوم این مشاور و آن پشتیبان و این همایش و آن کلاس خصوصی و این کوفت و زهرمارها بریزی.[می‌خواهم همه‌شان تیر بخورند!] از من می‌شنوی از کتاب های کتابخانه استفاده کن. روی خط به خط مطالب کتاب درسی ات مسلط شو وسوال‌های سالهای قبل را خوب یاد بگیر. اگر این کارها را کردی و نتیجه چیزی جز «عالی» بود بیا و مرا از روی پل بینداز وسط اتوبان.

چهارم : مراقب خودت باش
من سالِ کنکورم ۱۰ کیلو لاغر شدم. پس با این حساب کنکور از روش‌های خوب برای لاغری است. می‌دانی؟ این لاغر شدن و معده‌دردهای گاه و بیگاه (تا الان هم ادامه دارد) و ضعیف شدن چشم فقط یک بخش کوچک از آسیب‌هاییست که این مدت به خودم زدم. الان اگر به گذشته برگردم بیشتر مراقب خودم خواهم بود. تو هم همینکار را بکن. مثلاً یک بار که پول گرفتی بروی فیل شیمی بهمن بازرگانی یا زبان جامع شهاب اناری را بخری به جای کتابفروشی برو پیتزافروشی و یک پیتزای گندهٔ گوشت و قارچ با دوتا نوشابه و یک سالاد پدرمادر دار سفارش بده و بزن توی گوشش! با باقی ماندهٔ پولت هم یک جلد «ناطور دشت» بخر و تا صبح همه‌اش را بخوان. باور کن یک مدت بعد که به خودت آمدی می‌بینی این بهترین خرید این روزهایت بوده. قول می‌دهم تا وقتی زنده‌ای این خاطره از ذهنت پاک نشود. گاهی بین آزمون‌ها خودت را به یک آب‌هویج‌بستنی بزرگ مهمان کن و گاهی هم کلاً آزمون روز جمعه را بپیچان و به جایش برو کوه.

پنجم: حرف‌های همکلاسی هایت را نشنو
اگر در این مدرسه‌های مزخرف نمونه‌دولتی یا تیزهوشان و یا کلاً مدرسهٔ شاخ شهرت درس می‌خوانی لابد بیشتر از بقیه کنکوری ها بدبخت هستی. صبح‌هایت به شنیدن خزعبلاتی مثل «من تابستون ادبیات و زبان رو بستم!» می‌گذرد و رعشه بر اندامت می‌افتد که وای من چقدر عقبم. می‌خواهم بگویم همه‌شان پرت و پلا می‌گویند. معمولا آن کسی که خوانده می‌گوید نخوانده‌ام و آن که نخوانده می‌گوید علامه‌ام. چرا راه دور برویم؟ من خودم مثل بُــز کتاب می‌جویدم و به مدرسه که می‌آمدم در جلد احمق‌های درس‌نخوان و تعطیل فرو می‌رفتم. به همه هم می‌گفتم درس خواندن فایده ندارد و آدم عاقل باید به جای دانشگاه رفتن عروس بشود. شک نکن قطعاً چهارتا دوست شارلاتان مثل من اطرافت هست. پس برای حرف دوستانت هم صنار ارزش قائل نباش. اصلا به تو چه که آنها چه می‌کنند؟ راه خودت را برو. چه بهتر که این بین خودت را به خریت بزنی تا کسی تو را را وارد کنکوربازی ها و کُری خواندن‌ها نکند.

ششم : امسال نشد سال دیگه
باور کن دیر نمی‌شود. اگر‌کنکور قبول نشدی هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. فقط یک سال وقت داری به مغزت که بی‌وقفه مورد آموزش قرار گرفته استراحت بدهی. بیشتر بخوابی. بیشتر ول بچرخی. بیشتر فکرکنی و شاید همین بین راهت را هم پیدا کردی. یک سال دیگر کنکور دادن آنقدرها هم بد نیست. نهایتش این است که یک سال دیرتر لیسانس می‌گیری و اینطوری هم به هیچ‌جای دنیا بر نمی‌خورد …

 

می‌خواستم چند نکتهٔ دیگر هم برایت بنویسم که بیخیال. العاقل یکفیه الاشاره!

 

2 thoughts on “برای یک کنکوری”

  1. زینبای عزیزم,واقعا عالی بود
    چه قدر افکارت رو دوست دارم,به من که امسال پشت کنکوری بودم خیلی خیلی روحیه دادی,واقعا ممنون.

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *