روزنوشته ها

بزرگترین حسرت زندگی من

فکر کنم این “برادر نداشتن” چیزی باشد که تا عمر دارم حسرتش را بخورم. هرچقدر به گذشته نگاه می کنم می بینم هیچ چیزی نیست که بابتش بیش از این موضوع غصه خورده باشم و به این و ان حسادت کرده باشم.
همیشه هروقت کسی شروع می کرد دربارۀ برادرش حرف بزند شبیه زن حامله ای که خوراکی خوشمزه ای ببیند ولی نتواند از آن بخورد دلم ضعف می رفت. از شما چه پنهان گاهی هم اشک توی چشمانم حلقه می زد ومعمولا پس از شنیدن چنین صحبتی در حد مرگ حسودیم می شد. وقتی کسی می گفت عروسی برادرش نزدیک است و دارد آماده می شود برای جشن ازدواج، چند دقیقه ای را مثل بدبخت های فلک زده توی لاک خودم فرو می رفتم و دچار یاس فلسفی می شدم. حتی بعضی وقت ها توی دلم آرزو می کردم کاش پدرم قبل از مادرم با زن دیگری ازدواج کرده باشد و برادری داشته باشم که از وجودش بی خبرم. و یک روز برادر نادیده ام بیاید پیدایم کند و فیلم هندی و این حرف ها.
من واقعا دلم یک برادر می خواست.
از مادرم شنیده بودم که روز به دنیا امدنم شخص دیگری هم توی همان بیمارستان زایمان کرده بود و پسری به دنیا آورده بود. و چون به دلایلی از خوردن شیر مادرم بازمانده بودم، آن خانم محترم تا چند روز مرا شیر می داده اند. خب پس با این حساب من و پسری که از سینۀ مادرش شیر خورده بودم خواهر و برادر رضائی محسوب می شدیم دیگر. باور نمی کنید اما یک مدت به سرم زده بود بروم پیدایش کنم و بگویم من خواهرت هستم!
یادمم هست یکی از روزهای دوران راهنمایی با تنی چند از دانش آموزان فرهیختۀ مدرسه ای که در آن مشغول تحصیل بودم دورهم نشسته بودیم. آنجا من تازه وارد بودم و تمام چیزی که بچه های آنجا از من می دانستند اسم و فامیلم بود. یعنی از قضیۀ برادرنداشتنم بی اطلاع بودند. انجا فقط یک نفر من را درست و حسابی می شناخت و او هم رفیق گرمابه گلستانم “آرزو” بود که در اثر چند سال معاشرت با من تا حد زیادی شرارت و شیطنت را آموخته بود. یادم هست هفت هشت نفری دورهم نشسته بودیم و از هر دری سخن می گفتیم. یکی از امتحان روز گذشته اش که به زیبایی تمام به آن گند زده بود می گفت؛ یکی از اینکه قرار است برای تعطیلات عید بروند سواحل قناری می گفت و دیگری از رنگ موی جدید دختر خاله اش.
یکی از بچه ها هم آن گوشه نشسته بود که یک چهرۀ غمبرک زدۀ ملوسی داشت. گفتم : چرا اینقدر ساکتی؟ گفت برادرم دارد امروز می رود سربازی. می رود ارومیه. یک ساعت دیگر حرکت می کند و من نمی توانم بروم بدرقه اش. قیافه اش اینقدر مغموم و ناراحت بود که جگر ادم می سوخت. یکدفعه یکی دیگر از بچه ها گفت که برادر من هم تازه رفته سربازی و اوایلش سخت است، کم کم عادت می کنی. به همین نام و نشان تک تک افراد حاضر در آن جمع یک خاطره از برادرشان تعریف کردند و لابد می توانید قیافۀ من را در ان حالت تصور کنید!
آرزو که دیوانگی اش گل کرده بود گفت بچه ها ! داداش زینب رو ندیدید. انگار برد پیت رو از وسط نصف کرده باشی. آدم چشمش که بهش میفته نفسش بند میاد. و خلاصه اینقدر این برادر خیالی مرا آب و تاب داد که خودم هم کم کم باورم شد برادری در کار است. بعد که کلی تعریف کرد برگشت و گفت: زینب داداشت کی از سربازی بر می گرده؟ زابل بود دیگه؟ و من هم که تازه توانسته بودم خودم را جمع و جور کنم گفتم: آره زابل بود. شاید تا بعد از عید برگرده. بعد یکی از بچه های همان جمع اسم برادر بردپیتم را پرسید و نزدیک بود سوتی بدهم که باز آرزو به کمکم امد و گفت اسم داداشش فریبرزه. و من کم مانده بود از خنده بمیرم چون فریبرز اسم لاک پشتش بود و حالا داشت آن را سخاومتمندانه به برادر من پیشکش می کرد.
خلاصه این قضیه چنان پیش رفت که تا مدت ها همه این داستان خیالی را باور کرده بودند و من و آرزو هم هرروز روایتی دروغین از برادر مذکور می ساختیم و به خورد ملت می دادیم.
اما قضیه به همینجا ختم نشد. من برای اینکه دروغم تابلو نشود موقعی که از برادر خیالی حرف می زدم چهرۀ پسرخاله ام را مجسم می کردم تا اگر دفعۀ بعد کسی پرسید داداشت چه شکلیه حرفم دوتا نشود. و این دروغ بزرگ وقتی تکمیل شد که یک روز مادرم در حالی که برمرکب پسرخاله ام سوار بود آمد مدرسه دنبال من؛ و اینطوری هرکسی که پسرخاله را دیده بود گمان کرده بود برادر است و به همین قشنگی دروغمان گرفته بود!
فکر کنم پنج شش سال از آن قضیه می گذشت و کم کم به دوستانم گفته بودم که چه کلاه گشادی سرشان گذاشته ام ولی کماکان هروقت تازه واردی گیرمان می افتاد با همین قضیه سرکارش می گذاشتیم و حالا دیگر “فریبرز” عضوی از خانوادۀ ما شده بود. کار تا جایی پیش رفته بود که تمام خانواده هم این خان داداش را شناخته بودند. یک بار خاله ام گفت هنوز این داداش بدبختت از سربازی نیومده؟ می میره بنده خدا! یه مرخصی ای چیزی بهش بده لااقل. و همین حرف دوباره کک به تنبان من انداخت که داستان را آپدیت کنم و توی مدرسۀ جدید محض سرگرمی بچه ها را سرکار بگذارم. سناریوی دوم این بود که برادر از سربازی می آید و به خارج می رود. کجای خارج؟ نمی دانیم. خارج خارج است. مغولستان هم خارج است.یک جایی رفته بالاخره. هنوز هم خارج است برادر بنده خدا. منتظرم بیاید برایش زن بگیرم. اما دلم نمی خواهد عمه بشوم.
از شوخی و خاطرات دوران جهالت ما که بگذریم دلم می خواست کمی هم از اینکه چرا دلم برادر می خواهد بگویم.
واقعا حسرت به دلم ماند یکی برایم غیرتی شود و چاقو از نیام برکشد و شهر را باخاک وخون یکسان کند که کسی به نازنین خواهرش چپ نگاه کرده. دریغ و افسوس! حسرت به دل مانده ام و حسرت به دل می میرم. البته یکی دوبار پسرخاله هایم خواستند از این کارها بکنند که حسابی حالشان را گرفتم و گفتم دفعۀ دیگر ازاین شکرها نخورید که پوستتان کنده است.

یک دلیل دیگری که داشتم این بود که دلم می خواست در کسوت “خواهر داماد” در شب عروسی ظاهر شوم و صحنه را به تسخیر خودم در بیاورم. طوری که کسی دیگر به زن داداش نگاه چپ نیندازد. دلم می خواست کلی برای دختر بیچاره خواهر شوهر بازی در بیاورم و بگویم داداشم از تو سرتر است و تو را به ما انداخته اند.
دلم می خواست برایش بروم خاستگاری. لباس زیبا بپوشم و توی مجلس هی النگوهایم را تکان بدهم. عروس هم که آمد زیرچشمی نگاه به برادر بیندازم که ببینم مزۀ دهانش چیست. به خانه که رسیدیم هم چهره در هم بکشم و بگویم این دختره چشمانش آبی نیست و زلف طلایی ندارد و هی ایراد الکی بگیرم به دخترمردم و خون به جگر برادرم بکنم.

می خواستم گاهی بنشینیم و حرف های خواهر برادری بزنیم. درد و دل کنیم و از حال و هوای روزهایمان برای هم بگوییم. الکی بخندیم، ملت را دست بیندازیم، برویم دور دور.

از شما چه پنهان هنوز هم که غریب گیر می آورم و می خواهم تحت تاثیر قرارش بدهم می گویم: به جان یکی یک دانه برادرم که در غربت است! و بنده خدا هم نمی فهمد که اصلا برادری در کار نیست که حالا یکی یکدانه باشد و در غربت باشد یا نباشد.
حسرت به دل مانده ام و حسرت به دل می میرم …
ولی شما اگر برادر دارید قدرش را بدانید، چیز خوبیست.

پی نوشت : هروقت حال و هوای زندگیم خشن و جدی می‌شود زبانم به پرت و پلا گفتن باز می‌شود. شاید یک واکنش دفاعی باشد برای جلوگیری از دیوانه شدن. خلاصه بگویم که این پرت و پلاهای مرا جدی نگیرید. این روزها خیلی احوالم خوش نیست.

12 thoughts on “بزرگترین حسرت زندگی من”

  1. سلام زینب خانوم….
    ای خدا از وبسایت شاهین رسیدم اینجا….خواستم یه نظری کوتاه بیفکنم و بروم سر کار و زندگی ام که یکهو دیدم یک ساعت و اندی است که پای کامپیوتر نشسته ام و پست های جناب عالی را همینطور داغ داغ و فوت نکرده سر میکشم چون کار زیاد دارم و باید بروم….
    نثرت آنقدر شیرین است که اصلا نفهمیدم خواندن کی شروع شد و کی تمام!!! و همینطوری گفتم یک پست دیگر میخوانم و میروم و همینطور یکدانه دانه نصف پست هایت را خواندم… .خوشا به حالت و خوشا به حال آن برادر خیالی ات که همچین خواهری دارد….
    باشد که موفق باشید و پایدار و برقرار…
    سیر نشدم و مزه پستهایت رفت زیر زبانم و دیگر جدانشدنی هم نیست…باز هم سر خواهم زد و داغ داغ سر پا سر خواهم کشید (:

    0

    1. سلام پری جان
      خوشحالم که افکندن نظری کوتاه به صرف مدت زیادی زمان در این خانه منجر شد
      دفعۀ بعدی پیش از آمدن خبر بده تا گاوی فربه زمین بزنیم به افتخار قدومت 🙂
      امیدوارم باز اسمت را اینجا ببینم

      0

  2. سلام بانو..که این طور!!؟؟؟؟
    فقط کافیه همون تیکه ی اولش و بدی مامان جنابعالی بخونه تاسر از بدن محترمتون جدا کنه!

    0

  3. با احترام:

    امیدوارم همونطور که در پ.نویس گفته شد : شوخی بوده باشه
    بنظرم میشه دغدغه های بهتری هم داشت

    1+

  4. زینب,متنت عالی بود از خنده مردم,
    چه خاطره هایی یادمه همیشه صدا بچه ها در میومد که از داداشت میگفتی.
    تو به جای داداش یه خواهر نازنین داری..
    منم همیشه حسرت داشتن یه خواهر دارم که با هم درد و دل کنیم ولی از اینکه یه داداش کوچولوی نازنین دارم واقعا خوشحالم….

    0

    1. سلام زینب جان
      اول نق می‌زدن ولی بعد می‌اومدن توی تیم من 😉
      عزیزدلم هروقت خواستی با کسی درد و دل کنی خودم هستم.
      نبینم ناراحت باشی

      0

  5. سلام زینب جان
    تو حتی تا پارسال هم داشتی برای فریبرزتون زن پیدا میکردی😂
    اصلا فکرشم نمیکردم قضیه انقد جدی باشه
    به نظرم برو برادر رضائیتو پیدا کن😄

    0

    1. باور کن هنوز هم ول کن نیستم!
      برم همون برادرم رو پیدا کنم براش زن بگیرم که ناکام از دنیا نرم

      1+

  6. زینب متنتو که خوندم چه خاطره های خوبی اومد تو ذهنم، کاش اینم مینوشتی یبار هم فریبرز رو با داداش خیالی من فرستادیم کانادا که درس طلبگی بخونن😂
    فکر کنم من دقیقا این حسرتت رو درک میکنم، منم همیشه حسرت یه داداش بزرگتر از خودم رو داشتم و دارم…

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *