ای کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم

دانشجویان استنفورد برای فروش. یکی بخر سه تا ببر

پیش نوشت:
قصد دارم در دسته‌ی ایجاد شده تحت عنوان«ای کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم» خلاصه‌ای از نکات و برداشت های شخصی خودم را به صورت فصل به فصل بنویسم؛ این اولین پست از کتابی با همین نام است که دکتر تینا سیلیگ استاد دانشگاه استنفورد در بیست سالگی فرزندش جاش به او هدیه داده است.


فرض کنید به شما ۲۰ هزار تومان پول و دوساعت زمان بدهند وبگویند در این زمان با همین پول اندک تا آنجا که می توانید پول بیشتری به دست آورید.

این دقیقاً مشابه تمرینی است که دکتر تینا سیلیگ در دانشگاه استنفورد به دانشجویان خود داده بود؛دانشجویان در جریان انجام این تمرین متوجه مشکلاتی شده بودند که قبلا بارها آن ها را دیده بودند ولی هیچ وقت به فکر راه حلی برای برطرف کردن آن نیفتاده بودند. این مشکلات آزاردهنده بودند ولی هنوز کسی درصدد رفع شان برنیامده بود.آنها با تشخیص این قبیل مشکلات(که گاهی بسیار ساده بودند!) وتلاش برای حل آنها توانستند پول بسیار بیشتری از آن پول اولیه به دست بیاورند. جالب اینجاست که تیم برنده اصلا از آن پول اولیه استفاده نکرده بود ودرواقع برگشت مالی پروژۀ برنده، بی نهایت بوده است!

تمرین بالا و دیگر تمرین های مشابه نکات بسیار مهمی را آشکار می کنند:
نکتۀ اول: فرصت ها بسیار زیادند. ما درهرزمان ومکانی می توانیم به اطرافمان نگاه بیندازیم و مشکلاتی را که نیاز به حل شدن دارند پیدا کنیم. نکتۀ مهم اینجاست که هرچقدر مشکلی بزرگ باشد فرصت ایجاد شده درپی آن بزرگتر خواهد بود؛ یادمان باشد هیچکس به کسی که بخواهد مسئله ای بدون چالش حل کند پولی نمی پردازد! پس برای اینکه پول به دست بیاوریم باید بتوانیم مشکلی را حل کنیم وبرای اینکه بتوانیم پول بیشتری به دست بیاوریم باید مشکل بزرگتری حل کنیم!( با اهتمام به این مثل شیرین که می فرماید در این زمانه تنها چیزی که مجانی است فحش است).

نکتۀ دوم: در حل یک مسئله بدون توجه به اندازۀ آن همیشه راههای خلاقانه ای برای استفاده از امکانات حاضر وجود دارد.
کارآفرین کسی است که همواره مواظب مشکلات است چون باور دارد می تواند آنها را به فرصتی برای خود تبدیل کند؛ او تلاش می کند برای استفاده ازامکانات محدود پیش رو درجهت رسیدن به اهدافش راههای خلاقانه ای پیدا کند.

نکتۀ سوم: ما اغلب اوقات مشکلات را خیلی دشوارتر از انچه که واقعا هستند تصور می کنیم، اما اگر چشم بندهایی که به چشمانمان زده ایم را برداریم خواهیم همیشه جهانی از امکانات در بیرون انتظار ما را می کشد.(پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود، لاجرم عالم کبودت می نمود)

دکتر سیلیگ در ادامۀ نکات بالا می گوید:
هدف نهایی ما از ارائۀ درس کارآفرینی و انجام تمریناتی که (البته یک موردش!) ذکر شد، این است که بدانیم همۀ مشکلات می توانند به عنوان فرصتی برای ابداع راه حل های خلاقانه مطرح باشند. نتیجۀ یادگیری این درس ها و تمرین های حل شده این است که افراد مشکلات سر راهشان را به عنوان فرصت ببینند و نتیجه اش این بشود که به راحتی مشکلات را به عنوان فرصت ها ببینند و هر فرصتی سر راهشان قرار می گیرد را تصاحب کنند.
ما معتقدیم افزایش تعداد دانشگاهها در سراسر جهان برای موفق شدن دانشجوان کافی نیست؛ بلکه آنان برای رسیدن به موفقیت باید یاد بگیرند چگونه درتمامی زمینه های کاری وزندگی شخصی رهبرانی کارآفرین باشند. ما در تلاشیم افرادی پرورش دهیم که حداقل در یک رشتۀ خاص متخصص باشند و در کنار تخصص شان نوآوری و کارآفرینی را نیز یادبگیرند تا بتوانند ایده هایشان را عملی کنند. اصلا مهم نیست آنها در چه زمینه ای فعالیت می کنند، چرا که نگرش کارآفرینانۀ آنها کلید حل مشکلاتشان خواهد بود.
بسیاری از مطالبی که در این کتاب خواهید یافت دقیقا نقطۀ مقابل چیزهایی است که به ما درسیستم آموزشی سنتی یاد داده اند. در حقیقت قوانینی که در مدرسه به ما آموزش داده می شوند کاملا با قوانین جهان خارج متفاوت است و دقیقا همین تفاوت عامل اضطراب هایی است که هنگام ترک مدرسه یا دانشگاه وهنگام یافتن مسیر زندگیمان با آن مواجه می شویم.(مهم! از این قسمت در کنکور سوال می آید) پر کردن این شکاف برای مواجهه با چالش های دنیای واقعی می تواند بسیار سخت باشد ولی با ابزار های صحیح امکان پذیر خواهد بود.

بیرون از مدرسه افراد معمولا در گروههای تیمی و با هدف مشخص کار می کنند و موفقیت تیم موفقیت تک تک افراد گروه است؛ در زندگی واقعی این خود افراد هستند که معلم خودشان هستند؛ خودشان باید تشخیص بدهند چه چیزی یاد بگیرند؛ خودشان باید به دنبال منابع یادگیری بگردند و همچنین خودشان باید بفهمند چطور یادبگیرند. در حقیقت زندگی واقعی یک “امتحان کتاب باز” است، درها کاملا بازند و به شما این امکان را می دهند که در مواجهه با مشکلات بی پایان مرتبط با کار، خانواده و دوستان به منابع بی پایان اطرافتان دسترسی داشته باشید.

در دنیای بیرون چندین جواب متفاوت برای یک سوال وجود دارد وشکست درواقع یک مرحله از زندگی واقعی است. کلید رسیدن به موفقیت، توانایی استخراج درس های لازم از دل این تجربه ها و ادامه دادن مسیر با اطلاعات به دست آمده در این روند است.

این وظیفۀ خود ماست که مسیر زندگیمان را تعیین کنیم. این نکته را هم باید بدانیم که نباید اولین دفعه مسیر را درست برویم. زندگی هرکس را با فرصت های متفاوتی به تجربه می رساندو توانایی ها وعلایقش را در مسیرهای جدیدتر و جالب تری ترکیب می کند.(تک تک سلول هایم با این پاراگراف موافقند!)

مفاهیم این کتاب برای افرادی که میل دارند بیشترین سود را از زندگیشان ببرند ثمربخش خواهد بود.
هدف این کتاب در واقع این است که به شما عینکی هدیه کند تا با نگاه کردن از درون آن بتوانید موانع موجود در مسیرتان را ببینید. این دیدگاه جدید به شما کمک خواهد کرد تا استدلال های متعارف را زیر سوال ببرید و به قوانین اطرافتان نگاه متفاوت داشته باشید.


خلاصۀ نکات مطرح شده در این فصل از کتاب :

اول) در هر شرایطی زمانی و مکانی که در آن قرار داریم همواره مشکلاتی وجود دارند که تلاش برای حل شان می تواند برای ما ارزش آفرین باشد.

دوم) باید سعی کنیم به مشکلات موجود در زندگیمان با دید بهتری نگاه کنیم و بدانیم مشکلات به آن سختی که به نظر می رسند نیستند.(خیلی این جمله را درک نمی کنم ولی به نظر می رسد همینطور باشد که دکتر سیلیگ می فرمایند، فکر کنم سختی شان تا وقتی باشد که مشکل را شبیه ابوالهول روبروی خودمان قرار داده ایم وتلاشی برای حل کردنش نمی کنیم. گمان می کنم اینطور باشد که وقتی اولین قدم را برداریم برداشتن قدم های بعدی کار آسان تری بشود).

سوم) تخصص در یک رشتۀ خاص هنگامی ارزشمند است که فرد متخصص به حوزه های کارآفرینی و نوآوری آشنا باشد تا بتواند ایده هایش را عملی کند.(یعنی اگر این دومهارت با هم ممزوج شوند نتیجه خواهند داد، یک دست صدا ندارد!)

چهارم) علت اصلی اضطراب افراد هنگام مواجهه با زندگی واقعی و فارغ التحصیلی از دانشگاه این است که قوانین حاکم در مدرسه و دانشگاه با قوانین حاکم در زندگی کاملا متفاوت است؛ پر کردن این شکاف گرچه بسیار سخت است ولی با استفاده از منابع صحیح میسر است.

پنجم) زندگی در واقع یک امتحان کتاب باز است از این جهت که تمام منابع لازم جهت پاسخ دادن به سوالات زندگی دردسترس هستند و تنها کاری که باید در این مورد انجام بدهیم این است که به دنبال منابع مفید باشیم و طبق راهکارهای آنها عمل کنیم.(همه چیز هم به این آسانی و شیکی نیست البته!)

ششم) افراد زیادی در مسیر زندگی پیدا خواهند شد که سعی کنند روش مورد نظر خودشان را به ما توصیه (یا حتی تحمیل!)کنند ولی باید بخاطر بسپاریم تنها کسی که می تواند مسیر زندگی ما را مشخص کند وحق دارد برایمان تصمیم بگیرد “خودمان” هستیم.

هفتم) شکست یک مرحلۀ مهم زندگیست که در طی آن یادگیری واقعی اتفاق می افتد.( منطقی به نظر می رسد؛ گرچه شکست بسیار دردناک و استخوان شکن(!) است ولی باعث می شود دیگر حاضر نباشیم کارهایی که منجر به آن شکست شدند را تکرار کنیم واینگونه است که واقعا چیزی را یاد می گیریم).

هشتم) برای اینکه بتوانیم در زندگی واقعی رشد کنیم و باید با دید دیگری به وقایع اطرافمان نگاه کنیم وسعی کنیم از مشکلات موجود به طوری استفاده کنیم که برایمان تبدیل به فرصت بشوند.

نکاتی برای شخصِ خودم :

اول) باید به یاد داشته باشم لازم نیست در مسیر زندگی به حرف های تمام افراد(که لابد دوست وآشنا و رفیق وخانواده ومعلم هایم هستند) گوش بدهم و سعی کنم بر طبق روش توصیه شدۀ آنها عمل کنم؛ تنها کسی که حق دارد برای زندگی من تصمیم بگیرد خودم هستم و بهتر از هرکسی این را میدانم که هرتصمیمی که پس از سنجش اوضاع و خوب فکرکردن می گیرم، فارغ از نتیجه ای که به همرا دارد برایم سودمند و اثربخش خواهد بود.

دوم) شکست یک مرحله از زندگی است که به نظر می رسد در مسیر رشد وپیشرفت ناگزیرم با آن مواجه بشوم، نکته مهم این است که شکست در عین حال که بسیار دردناک و آزار دهنده است ولی می تواند درس هایی به من بدهد که برای مراحل بعدی زندگی از آنها استفاده کنم.

سوم) در هر زمان و مکان مشکلاتی هستند که با تلاش برای حل کردن آنها می شود ارزش آفرینی کرد ویا به تعبیر من می شود اینطوری پول خوبی به جیب زد! (امیدوارم خیلی زود به این مرحلۀ دلچسب برسم!)

 

مهم ترین نکتۀ این فصل از کتاب (البته از نظر من!):
زندگی واقعی در دنیای واقعی خیلی متفاوت از آن چیزی است که در مدرسه و دانشگاه یاد می گیریم و برای شروع زندگی در دنیای واقعی باید بدانیم که خودمان معلم خودمان هستیم، خودمان باید تشخیص بدهیم چه چیزی را یاد بگیریم،خودمان باید به دنبال منابع برای یادگیری باشیم. باید یادمان باشد هر آن چیزی که برای زندگی نیاز داریم در دسترسمان است وفقط باید یاد بگیریم به طرز متفاوت تری به اطراف نگاه کنیم تا بتوانیم با توجه به نیازمان ازمنابع بهره ببریم.

 

پی نوشت:  این کتاب جزو کتاب های معرفی شده در سایت متمم است. (+)

 

2 thoughts on “دانشجویان استنفورد برای فروش. یکی بخر سه تا ببر”

  1. فقط میتونم بگم چه تمرین جالبی برا دانشجوها بوده و اینکه اخرین نکته و مهمترین نکته ای که نوشتی رو کاملا موافقم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *