دغدغه‌ها

در ستایش ”خود“ بودن

این روزها رفتاری را از نیایش می‌بینم که مرا خیلی یاد بچگی‌های خودم می‌اندازد. فاصله سنی ۱۱ سالهٔ بینمان باعث شده در دو دنیای متفاوت زندگی کنیم و به اصطلاح دوتا «تک فرزند» باشیم که با هم در یک خانه زندگی می‌کنند. چند روز قبل که پس از یک سال و اندی دوباره دخترعمه‌ام را دیدیم آنقدر از دیدن نیایش شگفت زده شده بود که مرا متعجب کرد. گفت اصلاً حواست هست شما دوتا چقدر شبیه همید؟ وقتی نیایش رو دیدم یکدفعه فکر کردم این همون زینب کوچولوئه!
به خانه که برگشتیم سراغ آلبوم عکس قدیمی رفتم و عکس‌های مربوط به دوران دبستانم را دوباره نگاه کردم. عکس نیایش را کنار یکیشان گذاشتم و خودم هم از دیدن اینهمه شباهت متعجب شدم. همیشه فکر می‌کردم من و نیایش اصلاً شبیه هم نیستیم. فکر می‌کردم تنها وجه اشتراکمان همان حالت چشم و ابرویمان است که شبیه پدر است و دیگر در هیچ موردی مشترک نیستیم ولی انگار سخت در اشتباه بوده‌ام.
از آن روز کمی روی رفتارهای نیایش دقیق‌تر شدم تا ببینم دیگر چه چیزی هست که در ما مشترک است. به نتایج جالبی رسیدم. نیایش انگار عکس من است در آینه. آنقدر کارها و رفتار این روزهایش شبیه هشت سالگی‌های من است که باورتان نمی‌شود. طوری که دقیقاً معنی رفتارهایش را می‌فهمم.
مثلاً وقتی بیست دقیقه سرِ یک مسئلهٔ ریاضی می‌نشیند و حاضر نمی‌شود از من سوالش را بپرسد، می‌فهمم نمی‌خواهد وجهه اش پیش من خراب شود. تا کارد به استخوان نشود هم سراغم نمی‌آید.
راستش من هم همینطوری بودم. سختم بود که به جز از معلمم از کسی سوال بپرسم و بخواهم که اهل‌بیت اشکالاتم را رفع کنند. سر امتحان هم هیچ‌وقت غـمزه نمی‌آمدم که مثلاً معلم دلش بسوزد و کمکی برساند، اصلاً غرورم اجازه نمی‌داد.
یا مثلاً می‌بینم بعضی صبح‌ها که قبل از مدرسه رفتن کمی بیشتر جلوی آینه می‌ایستد و آنقدر با دقت مقنعه اش را تنظیم می‌کند که انگار اگر یک میلی‌متر اینطرف‌تر باشد گناه می‌شود. اینجاست که می‌فهمم شاید هم‌شاگردی اش این روزها برایش کلاس گذاشته و مثلاً گفته من همیشه مرتبم و از کسانی که مقنعه‌شان کج شده خوشم نمی‌آید و حاصلش شده این رفتار آبجی خانم ما.
امّا این روزها یک چیز دیگر هم هست که کمی آزارم می‌دهد. حس خواهرانه‌ام را به قل‌قل می‌اندازد که کاری بکنم.
نیایش این روزها خیلی تحت‌تأثیر این و آن است. بیشتر از همه هم تحت تأثیر من. گاهی رفتاری را انجام می‌دهد که دقیقاً copy-paste رفتار من یا یکی از اطرافیان است. و این موضوع اصلاً خوب نیست، نگرانم از اینکه نتواند خودش را زندگی کند و همینطور در قالب این و آن فرو برود. و این کاریست که شاید من هم در بچگی زیاد انجامش می‌دادم و مدت زیادی نیست که مراقبم بی‌خود کارهای بقیه را تقلید نکنم. شاید هم رفتار بچه طبیعی است و اقتضای سنش است و خوب می‌شود ان‌شاء‌الله. نمی‌دانم. علی‌ایّ حال این یک نگرانی خواهرانه‌ است که شاید خیلی هم باهوده نباشد.
من فقط می‌ترسم سالهای عمرش تلف شود و تواند لذت بهترشدن را تجربه کند. عمرش با شنیدن تعریف و تمجید بگذرد در حالی که ته دلش از این ماسکی که به صورت زده راضی نباشد. نمی‌خواهم نیایش نسخهٔ تقلبی هیچ‌کس دیگری بشود.

امّا حرفم اصلاً نیایش و رفتارش نیست.
حرفم درمورد چیزیست که شاید مدت زیادی نمی‌گذرد از آموختنش.
حرفم درمورد ضرورت «خود بودن» است.
به تازگی فهمیده‌ام خودِ آدم هرچقدر هم زشت و بیسواد و عقده‌ای و مزخرف باشد لااقل نسخهٔ اورجینال است. و همین اورجینال بودن می‌ارزد به همه چیز. فهمیده‌ام اگر تظاهر به چیزی غیر از آنچه که هستیم بکنیم یعنی یک level از آن ”خودِ زشتِ بیسوادِ عقده‌ای“پایین‌تر آمده‌ایم. حتی اگر آن چیزی که به آن تظاهر می‌کنیم بهترین باشد هم توفیری ندارد. نسخهٔ تقلبی است و بی‌ارزش.
خود بودن مزیت‌هایی دارد که تاکنون از آنها غافل بودم. خودبودن باعث می‌شود با واقعیت مواجه بشوی و موقعی که این اتفاق افتاد یعنی می‌توانی خودت را باتمام ضعف‌ها و کم و کاستی‌هایت ببینی. انگار جلوی یک آشپزخانهٔ کثیف ایستاده ای. اینجا کاری نمی‌توانی بکنی جز اینکه بیفتی به جان آشپزخانه و برقش بیندازی واگرنه فکر و خیال ظرف‌های نشسته و میو‌های کپک‌زده و غذاهای درحال خراب شدن رهایت نمی‌کند. درمورد خودت هم همین است. موقعی که خودت باشی و با خودِواقعی‌ات مواجه بشوی مجبوری بیفتی به جان خودت و بخواهی کم و کاستی ها را رفع کنی.
خود بودن به آدم احساس امنیت و آرامش می‌دهد. وقتی خودت را همینطور که هستی می‌بینی و تظاهر نمی‌کنی به چیز دیگر، انگار قدرت پیدا می‌کنی. قدرت این‌که با رفتارت به بقیهٔ آدم‌ها بگویی من همینم که هستم. بخاطر شما هم خودم را به دردسر نمی‌اندازم و وانمود نمی‌کنم که کس دیگری هستم. اگر دوستم دارید بمانید و اگر ندارید زودتر بروید تا جا برای دیگران باز شود.
همهٔ ما یک عیب و ایراداتی داریم دیگر. غیر از این است؟ اگر تمرین کنیم خودمان باشیم به تدریج اطرافیانمان با افرادی جایگزین می‌شوند که خودِ خودمان را دوست دارند و این می‌شود که بار سنگین از روی دوشمان برداشته می‌شود و دیگر برای دیگران زندگی نمی‌کنیم وبعد آماده می‌شویم برای شروع سفر «رشد و توسعه».

درمقابلِ «خودبودن» شاید بتوان «تقلیدکورکورانه» را قرار داد.
یک نفر را می‌بینی. تحت تاثیر رفتارش قرار می‌گیری و بعد رفتار او را عیناً کپی می‌کنی. فردایش یک نفر دیگر را می‌بینی و باز همان آش و همان کاسه. به خودت می‌آیی و می‌بینی شده‌ای کلکسیون رفتارهای ضدونقیض. می‌فهمی زندگی آنقدر که می‌توانسته لذت‌بخش باشد نبوده چون تو خودت نبوده‌ای.

خلاصه این که «خود آدم» از «نسخهٔ تقلبی دیگران» خیلی بهتر است.

1 thought on “در ستایش ”خود“ بودن”

  1. چه جالب دوتا موضوع رو بهم وصل کردی…
    زینب منم همیشه دوست دارم خودم باشم ولی گاهی اوقات هم اگه کاری رو از دیگران تقلب کردیم چنان بد نیست….
    راستی زینب تو و نیایش واقعا شبیه هم هستید، منو آجیامیم که هیچ شباهتی نداریم، یکی شرق و یک غرب😂

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *