نامه‌ها

رفیق هفت سالگی هایم

رفیق هفت سالگی هایم.
هیچ می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده؟
هفت سالگی هایمان را یادت هست؟ همان روزهایی که کنار هم می نشستیم و بلند بلند شعر می خواندیم؟ یادت هست هردویمان آرزوی داشتن خواهر و یا برادر کوچکتر داشتیم؟

اولین تقلب زندگیمان با هم بود. کلاس اول بودیم.سر امتحان ریاضی. آنموقع حتی نمی دانستیم تقلب خوردنی است یا پوشیدنی. فقط سر امتحان مثل احمق ها به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.  یادت هست گفتی : زینب. سوال اول جوابش میشه ۹. گردالیش از کدوم طرفی بود؟
عکس دونفری جشن الفبایمان را هنوز داری؟ دیدی چقدر کوچولو بودیم؟ تا اول راهنمایی مثل دوقلوهای به هم چسبیده از کنار هم جنب نمی خوردیم.

اردوی شیراز را یادت هست؟ آقای امینی و همایون را چطور؟یادت هست چطور وسط باغ ارم می گشتیم؟ بهارنارنج هایی که توی جیب هایمان ریخته بودیم را چطور؟ به خاطر می آوری موقع برگشت چطور سرم را روی زانویت می گذاشتم و تو هم نق می زدی که گردنم شکست بگذار من هم کمی روی زانوی تو بخوابم؟ یادت هست قول داده بودیم پیر که شدیم برویم شیراز زندگی کنیم؟

نمی دانی چقدر دلم برای بغل کردنت تنگ شده. نمی دانی چقدر دلم می خواست الان اینجا کنارم بودی و سرم را مثل انموقع روی زانویت می گذاشتم. تو واقعا مثل خواهرم بودی. الان هم هستی.

 

رفیق هفت سالگی هایم.
همیشه دوستت داشتم. هیچکس برایم مثل تو نمی شد. تو قدیمی ترین رفیقم بودی. پلکم می پرید از حال دلم با خبر می شدی. چقدر کافه رفتن هایمان خوش می گذشت. چقدر حرص می خوردم وقتی کتابی برایت می آوردم و می گفتی حال کتاب خواندن نداری.

از اولین روزی که دست هم را گرفتیم و قرار شد دوست باشیم سیزده سال می گذرد. باورت می شود؟ به همین چشم به هم زدن سیزده سال گذشت.
دوستی ما از ان دوستی های قشنگ بود. چقدر برای آینده خیال می بافتیم. از مطب تو و دفتر من که رو به روی هم بودند. از ناهارهایی که با هم قرار بود بخوریم. از سفر دوتایی مان به ایتالیا و پاریس.

یادت هست؟
قرار گذاشته بودیم هیچ وقت ازدواج نکنیم. دوتایی درس بخوانیم و کار کنیم و کیف کنیم. سفر برویم، موسیقی گوش کنیم، کار کنیم، برقصیم، آواز بخوانیم.

دلم برایت خیلی تنگ شده. اینقدر که اگر بال داشتم همین الان به آسمان می زدم و به سوی تو پرواز می کردم.
رفاقتمان از جایی عمیق شد که حرف هایمان را به هم گفتیم. اولین باری که عاشق شده بودی رایادت هست؟ یادت می آید چقدر به تو خندیم و گفتم: این پسره قدش کوتاهه. به درد نمیخوره!

یادت هست وقتی از دلگیری هایم برایت گفتم. از آن رازهای مگویی که جز تو هیچکس نمی دانست؟

رفیق عزیزتر از جانم. می دانم روزهای سختی را می گذرانی. حواسم هست که چشمانت برق همیشگی راندارد. می دانم بیماری مادرت شادی را از تو گرفته.ولی مگر خودت نبودی که می‌گفتی روزهای سخت می گذرند؟ خودت نبودی که به من گفتی فقط باید تحمل کرد؟
امروز نوبت تو است که به حرف های من گوش کنی.
یک چیزی را تا امروز هیچ وقت به تو نگفته بودم. تو بهترین و با عرضه ترین دختری هستی که دیده ام. برای این حرفم می توانم قسم بخورم. هندوانه و نوشابه و این ها هم نیست.

دختر دیوانه! حیف تو نیست که چشمان قشنگت را پر از غصه کنی؟ میدانی همیشه چقدر دلم میخواست شبیه تو باشم؟ همیشه شاگرد اول. همیشه محبوب. همیشه موقر.

امشب کمی دلم گرفته بود. فکر کردم اگر اینجا بودی کنار بخاری می نشستیم و از حال و هوای روزهایمان برای هم می گفتیم. با آن لهجۀ چپرچلاقمان ترکی حرف می زدیم و بعد کلی میخندیدیم.
دوتا لیوان شیرقهوۀ گرم می خوردیم و تاصبح از آرزوهایمان می گفتیم.

دختر زیبای غزل ها. گیسو کمند زیبای من.
بیشتر مواظب خودت باش.
می دانم سخت است ولی تحمل کن و خودت را بساز.
شک ندارم بهترین ها انتظارت را می کشد.

دوست همیشگی تو- زینب

 

 

3 thoughts on “رفیق هفت سالگی هایم”

  1. زینب جونم,خیلی زیبا نوشتی,خوشبحال ماهایی که دختر گلی مثل تو رفیقمونه,فکر میکنم میدونم این رفیق هفت ساله ای که گفتی کیه,برای مادرش ارزوی سلامتی دارم,اردوی شیراز و ارم و آقای امینی همش به یادموندنیه,یادته چجوری منو تو اتوبوس بیدار کردی؟؟؟

    0

    1. فکر کنم به خاطر اون مدل وحشتناکی که بیدارت کردم تا یه مدت عذاب وجدان داشتم.
      باید یه روز شیرینی بخرم بیام از دلت در بیارم 😉

      0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *