روزنوشته ها

من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست

بگذارید ماجرا را از وسط شروع کنم.
من هم مثل تمام کسانی که جنگ را تجربه کرده‌اند یا یکی از عزیزانشان به واسطهٔ جنگ آسیب دیده همیشه از جنگ متنفر بوده‌ام. فکر کنم اگر در این کشور جنگی درنمی‌گرفت الان وضعیت من و خانواده‌ام خیلی متفاوت از چیزی می‌شد که هست. همیشه از دیدن صحنه‌های مربوط به جنگ فرار می‌کردم. کافی بود تلویزیون مستندی یا گزارشی از جنگ نشان بدهد، آنموقع بود که سریع کانال را عوض می‌کردم، علی‌رغم علاقه‌ای که به شنیدن حرف‌های بزرگتر‌ها داشتم ولی تا صحبت از خاطران جنگ و جبهه می‌شد به بهانه‌ای محل را ترک می‌کردم. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست چشمم به عکس‌هایی بیفتد که پدر در جبهه با رفقایش گرفته بود.
شاید حق داشتم. شاید که نه، حتماً حق داشتم.
چشم که باز کردم فهمیدم پدرم کمی با بقیهٔ پدرها فرق دارد. تفاوتی که گاهی خیلی آزارم می‌داد. بعضی وقت‌ها توی همان بچگی بد شدن حال پدر را می‌دیدم و نمی‌توانستم بفهمم چرا باید این اتفاق برای پدر من بیفتد. نمی‌توانستم درک کنم چرا پدرم به محض بیدار شدن باید مشت مشت دارو بخورد. نمی‌فهمیدم چرا باید هرماه یک روز کامل مرا بگذارند خانهٔ مادربزرگ و همراه مادر بروند پیش یک آقایی که اسمش دکترسپهری است. آن موقع‌ها هیچکدام از این‌ها را نمی‌فهمیدم. نمی‌فهمیدم چرا اولین باری که سرسجاده نشستم مادرم کنارم آمد و گفت :«بگو خدایا بابام زود خوب بشه». فقط می‌دانستم زندگیمان یک چیزی که کم دارد و باعث و بانی اش یک چیز لعنتی بنام «جنگ» است.
هنوز هم نمی‌دانم. خیلی چیزها را. آن حرف عجیب دکتر را که گفت «پدرت هیچ‌وقت خوب نمی‌شود». آن روزی که پدرم یک ماه تمام گوشهٔ خانه خوابیده بود و دیگر هیچکس را یادش نبود. آن روزی که می‌گفتند باید پدر برود آسایشگاه. من هنوز هم این چیزها را نمی‌فهمم.حتی آن معجزه‌ای که دوباره پدرم را به من برگرداند را هم نمی‌فهمم. این اشک‌های گرم لعنتی که الان روی گونه‌ام می‌غلتد را هم نمی‌فهمم.

روزهای زیادی می‌شد که پدرم مرا می‌نشاند روی زانویش. موهایم را به بازی می‌گرفت و سعی می‌کرد با ادبیاتی که برای من قابل فهم باشد یک چیزهایی را برایم توضیح بدهد. یک کلمات عجیبی هم لابه‌لای حرف‌هایش بود. کلماتی مثل «شهید»، «جزیرهٔ مجنون»، «فرمانده».
من تمام حرف‌های پدر را گوش می‌کردم ولی توی دلم هر روز از جنگ و هرکلمه‌ای که به آن مربوط می‌شد متنفرتر می‌شدم. هیچ‌وقت این حرف‌ها را به زبان نمی‌آوردم ولی ته دلم حالم از همه اینها به هم می‌خورد.
گوشم بدهکار نبود. می‌گفتم چیزی که به ما آسیب زده مزخرف است. چیزی که پدرم را مریض کرده لعنتی است. هرچیزی هم که به آن مربوط باشد لعنتی‌تر است. همه‌شان بروند به جهنم.
داستان‌هایی که پدرم از رفقایش تعریف می‌کرد حالم را به هم می‌زد. وقتی می‌گفت فلان رفیقم جلوی چشمم شهید شد و بعد اشک توی چشمانش حلقه می‌زد با خودم می‌گفتم مردن یک آدم هم تعریف کردن دارد؟ حسرت خوردن دارد؟

یکی از روزهای اول دبیرستانم بود. آن روزها از بچه‌های فعال مدرسه بودم. به اصطلاح بچه‌مثبت خرخوان. معاون پرورشی مدرسه یک فرم چهارصفحه‌ای دستم داد و گفت: پرش کن و بیار! همین. یکی هم داد به آرزو(دوست صمیمی). من هم طبق معمول همیشه فرم را انداختم ته کیفم و نگاهش هم نکردم. لابد یکی از همان همایش‌های مسخرهٔ به دردنخور بود. قبلش هم گفته بودند بیا برو اردوی طرح ولایت‌، بعدش فرمانده بسیج مدرسه شو. یک جوری پیچانده بودمشان.
به خانه که رسیدم حسب عادت کیفم را کنار سفره خالی کردم تا ببینم چی به چی است. پدرم هم بود. فرم سفید را برداشت و نگاهی کرد. گفت این چیه؟ من هم به نشانهٔ ندانستن سر تکان دادم. خودکار برداشت و فرم را پر کرد. گفتم نکن بابا، همش مسخره بازیه. حال ندارم.
چندتا از فیلدها خالی مانده بود. خودم پرشان کردم. بالای برگه نوشته بود «موسسهٔ سردار سرلشکر شهید حاج احمدکاظمی». گفتم طوری که نمی‌شود. این را می‌دهم و بعد نمی‌روم. اصلاً مگر زور است؟
فردای آن روز آرزو گفت فرمتو پر کردی؟ من هم دست کردم و فرم را دادم.
آخر هفته بود. روز جمعه. آرزو زنگ زد و گفت: آماده شو یک ساعت دیگه با احسانمون میام دنبالت، همین موسسه‌ای که فرمشو پرکردیم یه برنامه برای ورودیای امسالش گذاشته.
گفتم خودت برو. جمعه میخام استراحت کنم. تو مگه درس و مشق نداری همش اینور اونوری؟
شروع کرد تهدید کند. گفت اگر نروم کلاس سیاه‌قلم را نمی‌آید. نمی‌خواستم تنها بروم. قبول کردم.
رفتیم آنجا. موسسه یک خانه بود تقریبا وسط شهر. نزدیک کتابخانه. اول فکر کردیم اشتباه آمده ایم. یک لشکر پسر هیجده-نوزده ساله و کلی موتور و دوچرخه جلوی در پارک کرد بودند. جلو رفتم و پرسیدم: موسسه شهید کاظمی همینجاست؟ از کجا باید برم قسمت خانوم‌ها؟
یکی از همین بچه‌های موسسه در حالی که سرش را توی یقه‌ فرو کرده بود اشاره کرد که پایین همینجا باید برویم. وسط راه دست بردم و گردن آرزو را فشار دادم. گفتم خدا لعنتت کند که معلوم نیست مرا به کدام جهنم دره‌ای آورده‌ای. من و تو بین اینهمه برادر‌حاج‌آقا چه غلطی می‌کنیم؟
جلوتر که رفتیم کمی تصورم راجع به جهنم‌دره بودن آنجا عوض شد. یک جوری تحویلمان گرفتند که انگار پنجاه سال است شب‌ها با هم توی چهارباغ قدم زده ایم.
ظاهر موسسه خیلی عجیب و غریب بود. دیوارها را با کاغذدیواری شبیه خاکریز‌های جبهه پوشانده بودند. دورتادور سالن موسسه هم از این گونی‌های نخی چیده بودند. سقف موسسه هم از این سربندها و پلاک‌ها چسبیده بود. یک فضای عجیب و غریبی بود. مرا یاد خاطرات پدرم می‌انداخت. حالم بد شده بود. آرزو نمی‌فهمید چرا از این فضا خوشم نیامده. همه‌اش می‌گفت دیوانه! ببین چقدر خوش اخلاقند! خانم فلانی(معاونمان را میگفت.فامیلش یادم نیست!) گفت اینجا رو از دست ندین. به خدا اگه نیای بیایم منم اون کلاس رو می‌پیچونم.
به همین نام و نشان هر هفته مرا کشان کشان می‌کشید و می‌برد موسسه. اوایل خوشم نمی‌آمد. مارا توی چند گروه ده-پانزده نفره جای داده بودند. می‌گفتند هدفمان تربیت نیروی متعهد-متخصص-کارآمد است. می‌گفتند باید کتاب بخوانید. باید هر روز بنویسید. یک برگه هم دادند و گفتند این یک سیر مطالعاتی است، همه اعضای موسسه باید ماهی یکی از این کتابها را بخوانند. یادم هست با «ارمیا» شروع کردم. دیوانه‌کننده بود. هیچ‌‌چیزشان را دوست نداشتم جز همین کتابخوان بودن و اهل‌قلم بودنشان را. می‌گفتم همه‌شان یک مشت آدم ریاکار و متظاهرند. پسرهٔ دیوانه به من می‌گوید «خواهرم». یکی نیست بگوید برادر! سی سال پیش جنگ تمام شده. سرت را هم از یقه‌ات دربیاوری به گناه نمی‌افتی، نترس. دخترهایشان همه چادری بودند. به قول خودم از این باحجاب‌های خوش‌‌تیپ.
جلسات ادامه داشت و آرزو مرا کشان کشان می‌برد. هر روزی که می‌رفتیم ساعت ۶ صبح زنگ می‌زد و بیدارم می‌کرد. بعد هم با ارعاب و تهدید می‌گفت جرئت داری نیا! ببین چیکارت می‌کنم.
کم کم داشت خوشم می‌آمد. خوش اخلاق بودند. اینطور که به نظر می‌رسید همه‌شان هم آدم حسابی بودند. بیسوادها و به‌دردنخورهایشان من و آرزو بودیم. یکی رتبه اول فلان بود. آن یکی رتبه دوم بیسار بود. یک مجری هم داشتند که من خیلی دوستش داشتم.
هدفم شده بود اینکه مثل آنها خوب بنویسم. خبرخوش این بود که این موسسه یک انتشارات هم داشت، یعنی اگر خوب می‌جنبیدم می‌توانستم در آینده کتاب هم چاپ کنم.
دوسه ماهی که گذشت مهر بچه‌های آنجا به دلم افتاد. دخترها که همه خوب بودند، هنوز هم با اکثرشان در ارتباطم. پسرها هم اعجوبه بودند. هر چه آدم خفن می‌شناختیم بچه‌موسسه‌ای بود. مثلا همان محمدرضا رحیمی که نفراول حفظ قرآن شده بود. مثلاً همان تیم روباتیک شهر. مثلا خیلی ها.
تازه جالب قضیه اینجا بود که همه‌شان هم سربه‌زیر و آقا بودند. من فکر می‌کردم نسل‌ این پسرهای سربه زیر منقرض شده. تمام مدت کوچکترین حرکتی از آنها ندیدیم. سر بالا نمی‌کردند ببینند این که جلویشان است درخت است یا آدم، دوستم می‌گفت اینها توی دیوار هم بخورند نمی‌فهمند بتنی است یا آجری. باور نکردنی بود.
مثلا یک آقامحسن داشتند که توی هیئت‌های موسسه مداحی می‌کرد. آقامحسنی که بعدها خیلی اسمش را شنیدیم.
برایم عجیب بود. همه چیز عجیب بود. رفتارشان عجیب به دلم می‌نشست. توی دلم متظاهر ریاکار خطابشان می‌کردم ولی باز محبتی شکل گرفته بود که علتش را نمی‌فهمیدم. می‌گفتند یک دوست شهید پیدا کنید و هرشب با او حرف بزنید. می‌گفتند شهیدان زنده اند. توی دلم می‌گفتم خفه شوید. هیچکدامتان نمی‌فهمید. فقط حرف می‌زنید. جنگ که بشود مثل موش توی سوراخ می‌دوید. راستی آنموقع تازه داعش سر زبانها افتاده بود.
آنها می‌گفتند و من توی دلم دهن کجی می‌کردم. نمی‌دانم بالاخره چه شد که سروکلهٔ مصطفی چمران پیدا شد. همه چیز یکدفعه‌ای اتفاق افتاد. بیشتر از همه چیز دانشمند بودنش مرا تحت تاثیر قرار داد. کم کم دیدم وقتی به آسمان نگاه می‌کنم یک نفر هست که با او حرف بزنم. کم کم حالم بهتر می‌شد. حالا به جایی رسیده بودیم که آرزو مرا کشان کشان از موسسه بیرون می‌برد، به جایی رسیده بودیم که دیگر من آرزو را می‌بردم موسسه.
مادرم به شوخی می‌گفت اینجا که میری چی بهت یاد میدن؟ حسابی عوض شدی. داری آدم میشی.
پدرم هم می‌خندید. یادداشت،هایم را که یواشکی می‌خواند روی لبش لبخند می‌آمد، می‌گفت این حاج احمدکاظمی توی جبهه فرمانده‌مون بود.
من داشتم کم کم معنی حرفهای پدر را متوجه می‌شدم. کم کم داشتم بیماری اش را هم می‌پذیرفتم. کم کم می‌فهمیدم پدرم یک قهرمان است و فرزند چنین پدری بودن حقیقتا مایهٔ مسرت.
کم کم داشت همه چیز برایم رنگ تازه می‌گرفت. با ولع کتاب می‌خواندم. سوال می‌پرسیدم. دنبال جواب می‌رفتم. آدم‌های تازه را پیدا می‌کردم. کم کم داشتم یاد می‌گرفتم که یادبگیرم.
رفاقت‌های خوبی شکل گرفته بود. وقتم با آدم‌های خوب می‌گذشت. همه چیز خوب بود تا موسسه را بستند. چرایش را هم هنوز نفهمیدیم.
تنها کاری که بعد از بسته شدن موسسه از دستمان برمی‌آمد حفظ رفاقت هایمان بود. همچنان کتاب می‌خواندیم. من که فقط «رضاامیرخانی» می‌خواندم. هرکتاب را چندبار. بقیه هم حسابی با نوشتن رفیق شده بودند. یک مدت می‌رفتیم گلستان‌شهدا و باخانواده شهدا مصاحبه می‌کردیم، یک مدت می‌رفتیم منزلشان.
همه چیز گذشت و ما از آن شهر عزیز آمدیم به این شهر بزرگ. دوسال از همه جا بی‌خبر بودم.
یک روز پروفایل دوستم را باز کردم و دیدم این عکس را گذاشته. نوشته بود سلفی عزت. نوشته بود اللهم فک کل اسیر.

چهره آشنا بود.خیلی آشنا. ولی یادم نمی‌آمد. پرسیدم قضیه پروفایل چیه؟ این کیه همه گذاشتین؟
گفتند آقای حججی رو یادته؟ شوهر خانم عباسی؟ مدافع حرم شده بود، الان اسیره، دعا کن زینب جان. دعا کن.
و من مانده بودم. صدای آقای حججی توی گوشم بود. چهرهٔ همسرش از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت، فهمیدم بچه دار شده‌اند. آن روز که من دیده بودمشان تازه عروس و داماد بودند، از قدیمی‌های موسسه. چقدر هم عاشق بودند. شنیده بودم همان موسسه واسطهٔ ازدواجشان شده.
دست به دعا بردم ولی چند روز بعد …
بقیه‌اش را خودتان بهتر می‌دانید. توی این مملکت کسی نمانده که اسم «شهیدمحسن حججی» را نشنیده باشد.
شهادت آقامحسن برای من این معنا را داشت که چیزهایی که توی موسسه دیدم ادا نبود. حرفهای پدرم شعار نبود. شهادت آقامحسن نشانم داد قهرمان‌تر از پدرم زیاد هست، نشانم داد خیلی هم از دنیا طلبکار نباشم. نشان داد اگر پدر من بیمار است ولی علی کوچولویی هست که حسرت به دل دیدن پدر مانده،
شهادت آقامحسن خیلی چیزها را نشانم داد.

بازهم حرف دارم ولی تا همینجا کافیست …
یک شعر بخوانم و بروم.

من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست
و از آن روز سرم میل بریدن دارد

5 thoughts on “من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست”

  1. زینب جان خیلی قشنگ مینویسی. اگر بودن در چنین جایی خوشحالت میکنه بمون، اما به این توصیه بی ضرر من هم در کنارش گوش کن! حتما به مطالعه و نوشتنت خارج از اون سیستم هم ادامه بده. مطمئنم دختر بااحساس و خوش فهمی مثل تو میتونه بر محیط خودش قویا موثر باشه… صبحی توی خواب و بیدار داشتم اینا رو بهت میگفتم 🙂

    1+

    1. سلام نجمه جان
      این داستان برای سه سال قبله. موسسه همون روزها – یعنی یک سال بعد از ورود ما – بسته شد و فعالیت‌هاش ادامه پیدا نکرد. تازه ما هم دیگه نجف‌آباد زندگی نمی‌کنیم. از موسسه برای من خاطرات خوش مونده و رفاقت‌های ناب.
      من هم دقیقاً دارم همین کاری رو می‌کنم که شما گفتین. مطالعه و نوشتنم دیگه تحت تاثیر کسی یا چیزی نیست. ولی جرقهٔ این کار همون سه سال پیش توی موسسه خورد.
      ممنون که سر می‌زنی. خیلی خوشحال میشم ❤

      0

  2. سلام زینب جان…
    نوشته ات ب قدری خوب بود که اشکمو در آورد، من برعکس تو همیشه فیلم های دوران جنگ رو نگاه میکنم و همیشه هم پای خاطرات کسایی که جبهه رفتن میشینم، نمیدونم چرا ولی برام جالبه…
    یادش بخیر منم برنامه اردوگاه شهید کاظمی رو رفتم ولی خب مثل تو و آرزو سعادت نداشتم که ادامه بدم.
    من اولین باری که اسم و عکس شهید حججی رو دیدم رو پروفایل تو بود بعد از اون فهمیدم قضایا چی بوده و… 😔

    1+

  3. سلام خواهر گلم….
    چرا تا حالا نگفته بودی بابات جانبازه؟؟؟
    الهی من قربون دلت بشم که اشک منو در اورده…
    ای ناقلا میخواسی ریا نشه دیگه… .

    1+

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *