روزنوشته ها

یاسه‌چای روستای بدون کوچه ایران

 

مدت زیادی بود که دوست داشتم چندخطی درباره‌ی روستای مادری‌ام برایتان بنویسم. روستایی که علاوه‌ بر تمام ویژگی‌های اعجاب آورش یک ویژگی منحصر به فرد دارد.

این روستا کوچه ندارد.

اکر اهل اصفهان یا چهارمحال و بختیاری ویا حداقل اهل سفر باشید حتماً اسم پل زمان خان به گوش مبارکتان خورده است، برای رسیدن به روستای ما باید از پل‌زمان‌خان بگذرید.
درمسیر روستا از پیچ وخم جاده‌های باریک باپیچ تند خواهید گذشت و از دیدن منظره‌ی باغ‌های سرسبز و رودخانه‌ی زاینده رود سرمست خواهید شد.

البته اینکه می‌گویم روستا مبادا فکر کنید با یک دهات دورافتاده و بی‌امکانات طرف هستید، نه ابداً ! من یکی که حاضرم همین الان بروم و باقی مانده‌ی عمرم را آنجا سپری کنم.

تنها چیزی که در روستا یافت نمی‌شود دانشگاه است؛ باشگاه بدنسازی مجهز، کتابخانه، بانک، پمپ بنزین، سالن عروسی، رستوران، هتل، عطاری، هنرستان، دبیرستان و هرچیزی که برای یک زندگی باکیفیت متوسط رو به بالا لازم است در آنجا خواهید یافت.

در روستا که قدم می‌زنید کلی حالتان خوب می‌شود، باید قید کفش‌های شیک و فانتزی را بزنید، راحت ترین کفش‌هایتان را انتخاب کنید. تمام مسیرها یا سرازیری هستند و یاسربالایی، آن هم با شیبی تند.

آب وهوای روستا هم پدیده‌ایست برای خودش. وسط تابستان هم که آنجا باشید، موقع خوابیدن باید دوسه‌تا پتو رویتان بیندازید و یا اگر هوس شب‌گردی کردید حتما باید کاپشن بپوشید.

هوا سرد و مرطوب است و برای همین باید مقادیر زیادی فلفل سیاه باغذایتان بخورید تا دست و پایتان بی‌حس نشود.

محصولاتی که در روستا تولید می‌شوند گردو، بادام‌، زردآلو، آلبالو، گیلاس، هلو، شلیل، انگور‌، فندق، وانگور هستند. البته همه چیز آنجا عمل می‌آید ولی مواردی که ذکرشان رفت موارد اصلی هستند.
به لطف خوب بودن وضع کسب وکار و روی کار آمدن جوانان روستا که اغلب تحصیلاتی در زمینه‌ی کشاورزی دارند و کشاورزی را علمی پیش می‌برند، آدم‌های فقیر زیادی آنجا نخواهید یافت.

بهترین سیب وهلوهای عمرتان را آنجا خواهید یافت‌، هلوهایی به قاعده‌ی یک هندوانه و به زردی زغفران و سیب هایی که شما را یاد بهشت و حوری و قلمان می‌اندازند.

البته اگر به آنجا سفر کردید مواظب باشید اول با یکی از اهالی طرح دوستی بریزید و سپس با او به خرید بروید وگرنه سه چهار برابر قیمت میوه‌هایشان را به شما خواهند انداخت و اینگونه سرگردنه را از نزدیک خواهید دید.

موضوع جالب دیگر این است که آنجا همه باهم فامیل هستند، یعنی اگر یک نفر بگوید من با فلانی ارتباطی ندارم دارد از بیخ دروغ می‌گوید. ما که آنجا می‌رویم در حین رد شدن از خیابان باید به هرکسی که رد می‌شود سلام کنیم چون همه فامیل هستند. اکثر مردم آنجا آقا یا خانم پیرعلی هستند.

طی تحقیقاتی که به عمل آوردم متوجه شدم که قدمت روستا به ۴۰۰ سال می‌رسد و به علت کمبود زمین برای ساخت منازل، تمام خانه‌ها به صورت متراکم در کنار هم ساخته شده اند و برای همین هم کوچه‌ای درکار نیست.

دالان هایی برای رفت و آمد تعبیه شده‌اند که هرکدام برای خودشان کلی قدمت دارند وجزو آثار حفاظت شده محسوب می‌شوند.
ساختار روستا به گونه‌ای است که شما را به طور همزمان به یاد ماسوله و ابیانه می‌اندازد.

نکته‌ی مهم دیگر این است که اگر در سفر به روستا ترکی حرف زدن بلد نباشید کلاهتان پس معرکه است چون آنجا همه ترکی حرف می‌زنند. لهجه‌ی ترکی شان هم بسیار مشابه قشقایی های شیراز است و خیلی با ترکی تبریز و اردبیل تفاوت دارد.
دوران نوجوانی مادرم در این روستا گذشته است و خاطرات زیبایی از آن دوران بی‌نظیر برایم می‌گوید.

یکی از چهره‌های شاخصی که اهل این روستا هستند، احمدبیگدلی است که نویسنده و فیلمنامه نویس بود و کتابخانه‌ی روستا را هم بنا کرد. احمد بیگدلی نویسنده‌ی کتاب اندکی‌سایه بود که بعنوان کتاب‌سال معرفی شد.

 

اسم روستا هم ترکیبی از دوکلمه‌ی ترکی است، یاسه به معنای عریض و چای به معنای رودخانه، پس یاسه چای یعنی رودخانه‌ی عریض.

عکس بالا مربوط به یکی از دالان های روستا است.‌خانه‌ای که در انتهای تصویرمی‌بینید متعلق به دخترداییِ مادر من است.

عکس بالا مربوط به انتهای دالان بالا است. این قسمت از روستا بسیار به رودخانه نزدیک است. یادم هست که یکبار توی همین قسمت کلی بایک توریست ایتالیایی صحبت کردیم. (فارسی بلد بود!)

تصویر بالا مربوط به بالکن منزل پدری پدربزرگ من است، اینجا را اینطوری نبینید، این بالکن روزی پرازگلهای پیچک بود. پدربزرگم اینحا به دنیا آمده است. من هم از این خانه و از این بالکن کلی خاطره‌ی شیرین ایام کودکی دارم. مغازه ای که می‌بینید روزی پررونق ترین دکان این روستا بوده است. مادرم می‌گفت که مادربزرگش سبد را پایین میفرستاده تا پدربزرگ داخلش چیزی که می‌خواهد را بگذارد.

من همیشه‌ی خدا از این بالکن آویزان می‌شدم. وقتی عکس بالا را به خاله‌ام نشان دادم و گفتم: اگه گفتی اینجا کجاست!

برگشت و گفت : خب معلومه، کاخ مش شکرالله

یادم هست مادر بزرگ مادرم که من ننه گلاب صدایش می‌کردم همیشه وقتی می‌آمدیم از آن بالا برایم دست تکان می‌داد. حیف که مادربزرگ را از روستا به شهر آوردند و این خانه همینطوری خالی ماند.

عکس بالا یک گوشه‌ی دیگر از روستاست، درست روبروی منزل دایی مادرم.از این پله ها که پایین بروید کلی باغ سرسبز گردو می‌بینید ونهایتا به رودخانه می‌رسید. پیرمردی که در راست ترین قسمت عکس ایستاده همان داییِ مذکور است. حاج اسمائیل 

این دایی جان از آن پیرمردهاییست که خیلی بروز است و یک تار موی گندیده‌اش می‌ارزد به صدتا جوان بی‌حال و خسته. پایه‌ی پیاده‌روی و بحث‌های جنجالی و دیوانه بازی. فکر کنم تلگرام هم داشته باشد.

این عکس را روبروی خانه‌شان گرفته است.

این هم از رودخانه‌ی زاینده رود درحال گذشتن از روستای ما.

 

پی نوشت :

تمام عکس ها را از اینترنت گرفته‌ام، عکس‌هایی که خودم گرفته‌ام کمی خانوادگی بودند واین شد که از منتشر کردنشان صرف نظر کردم. احتمالا این پست ادامه داشته باشد.

0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *