معرفی کتاب : نحسی ستاره‌های بخت ما


این کتاب ارزشش را داشت که برای معرفی کردنش -آنطور که لیاقتش را دارد- وقت بیشتری بگذارم؛ چندتا متن بنویسم و بهترینش را انتخاب کنم؛ آن راهم چندبار بخوانم و بعد منتشرش کنم.
ازدیشب که کتاب را تمام کرده ام یک لحظه‌ هم فکرم از خیالشان خالی نمی‌شود؛ پنداری دوستان جدیدی پیدا کرده ام که توی چندساعت سرنوشت عشق قشنگشان را برایم تعریف کرده اند.
توی همان چندساعت چنان حس محبت و قرابتی به آنها پیدا کرده ام که توگویی سالهاست می‌شناسمشان. طوری که‌اصلا بعید نیست که ازاین به بعد هرازگاهی چندخط برایشان بنویسم حال روزشان را بپرسم .
حتی بعید نیست دیوانگی را به جایی برسانم که بروم جان گرین را پیدا کنم و یقه اش را بگیرم و بچسبانمش به دیوار و بپرسم :
لعنتی ! آگوستوس باید زنده می‌موند. چطور دلت اومد ؟
وبعد حسابی زیر مشت و لگد بگیرم و دمار از روزگارش دربیاورم. ادامه ی مطلب

تمرکز روی کارهای کوچک

به گزاره‌های زیر نگاهی بیندازید .

داشتن هدف از مهمترین ویژگیهای افراد موفق است.
صبحانه خوردن باعث عملکرد بهتر مغز می‌شود.
سیگار کشیدن باعث آسیب ریوی می‌شود .

شرط می‌بندم که هرکدام از آدم هایی که روی زمین زندگی می‌کنند حداقل یکبار جملات بالا را با بیا‌ن‌های مختلف، دیده و شنیده و یا خوانده اند.
اما یک سوال مهم !
چرا هنوز بسیاری از افراد بی هدف زندگی می‌کنند؟
چرا هنوز هم که هنوز است شخصی شبیه به من از صبحانه خوردن طفره می‌رود؟
چرا یافتن افرادی که سیگار به دست دارند کار سختی نیست؟ ادامه ی مطلب

پر عشق را بجنبان

تاحالا برایتان اتفاق افتاده که یکدفعه و به صورت اتفاقی حرفی را بشنوید که کلید حل مشکلتان بوده باشد ؟ از همان حرف‌هایی که پنداری ابرو باد ومَــه و خورشید وفلک دست در دست هم داده اند تا در آن موقعیت خاص آن حرف را بشنوید و از غفلت دور شوید ؟
چند روز پیش بود که کمی با خودم دست به یقه شده بودم، دلم می‌خواست دست خودم را بگیرم و ببرم یک جای خلوت و با خودم مثل دوتا مرد بنشینیم و حرف بزنیم، چندتا سیلی آبدار توی گوش خودم بزنم و مثل این فیلم های خارجکی نعره بزنم :
هی تو! دردت چیه ؟ ادامه ی مطلب

تو چراغ خود برافروز …

دودسته از افراد هستند که همیشه برایم جذاب بوده اند و اگر جایی یکی شان به تورم بخورد باید خیلی شانس بیاورد تا بتواند از زیر دستم در برود و سوال پیچش نکنم !

دسته اول :
کسانی که در انجام کاری یا مهارتی نسبت به بقیه بهتر هستند و حرفی برای گفتن دارند اما هرگز از زندگی رضایت ندارند؛ کسانی که معتقدند در جامعه ویا خانواده کسی درکشان نمی‌کند وقدر ومنزلت کارشان را نمی‌فهمد؛ آنها همیشه درحال غرغر کردن و فحش دادن به زمین و زمان هستند و می‌گویند که حالشان از دنیا و مافیها بهم می‌خورد چون قدر ومنزلت‌شان به رسمیت شناخته نمی‌شود.
آدم‌هایی که کاهلی و سستی شان را به پای نادانی و درک نشدن از سمت دیگران می‌گذارند و علی‌رغم استعداد و مهارت قابل قبولی که دارند بیشتر اوقاتشان را به بطالت می‌گذرانند و رسما استعدادهایشان را به قبرستان می‌فرستند.
کسانی که به عقیده‌ی من «ناکام» از دنیا می‌روند. ادامه ی مطلب

مهندسی مکانیک بیوسیستم

کمتر از یک ماه ونیم پیش بود که درگیر انتخاب رشته ومسائل مربوط به آن بودم، فکر کنم آن روزها هرچه سایت کنکوری بود زیرو رو کرده بودم و با هرکس که به ذهنم رسیده بود مشورت کرده بودم.
حتی به مشاور کنکورم هم گفتم که اگر میسر است کمی راهنمایی‌ام کند ولی انتخاب رشته‌ی من مصادف شد با تصادف سهمگین جناب مشاور وخلاصه نشد که کمکم کنند!
بعد از چند روز رفتن و آمدن وپرسیدن وکلی پول الکی خرج کردن به اینجا رسیدم که می‌خواهم بروم دانشگاه فرهنگیان، آن هم به این دلیل که بعد از فارغ‌التحصیلی شاغل می‌شوم و نمی‌خواهد که غمِ‌نان داشته باشم. ادامه ی مطلب

هرکاری ابزار خاص خودش را می‌طلبد


همه‌ی ما افرادی را دیده ایم [ یادرباره‌شان شنیده ایم!] که علی رغم کمبود امکانات و شرایط مطلوب، برای رسیدن به هدفی خاص تلاش کرده اند و به موفقیت چشمگیری دست یافته اند.
مثل جوانی روستایی که با وجودمشکلات مالی زیاد به دانشگاه خوب و اسم ورسم داری می‌رسد ویا معلولی که علی رغم محدودیت هایی که دارد دریک رشته‌ی ورزشی به جایگاه قهرمانی می‌رسد .
اما تقریبا همه‌ی ما این موضوع را هم قبول داریم که یکی از موثرترین عوامل درکیفیت انجام یک کارخاص، ابزار و امکانات مناسب است.
برای اثبات گزاره‌ی فوق توضیح زیادی لازم نیست چون همه‌ی ما می‌دانیم که زمین حاصلخیزی که در آب وهوای معتدل و درجوار رودخانه‌ای خروشان باشد، محصول بهتری می‌دهد ویا عینکی که تمیز باشد کیفیت دیدن را بالا می‌برد .
همانند هر موضوع مهم دیگری که قصد داریم آن را به طور صحیح بیاموزیم و در زندگی از آن بهره بگیریم، نوشتن هم نیازمند ابزار مناسب است و ملزومات خاص خودش را می‌طلبد . ادامه ی مطلب

معرفی کتاب / بادبادک باز

معرفی کتاب / بادبادک باز

پیش نوشت :

درست یادم نیست کی‌ بود ولی یکبار قبل از به صدا درآمدن زنگ آخر مدرسه با دوستان دورهم نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم؛ یکی داستان عاشق شدن برادرش را می‌گفت، یکی از بیماری مزمن مادرش، یکی از مانتوی زیبایی که به تازگی خریده بود ودیگری از حال و هوای شهرشان .

نیم ساعتی به پایان ساعت‌رسمی‌مدرسه مانده بود وهمه مان رسما بیکار بودیم، حس وحالی هم برای درس نمانده بود.

دست دوستم زهرا [ دوست زیبای افغانستانی ام که قبلا اینجا درموردش نوشته‌ام ] را گرفتم و گفتم:«بیا بریم کتابخونه! فکر کنم کلیدش دست فرشته باشه!»

دست هم را که گرفتیم و از کلاس بیرون آمدیم یکدفعه برگشت و گفت:«راستی زینب ! بادبادک باز رو خوندی ؟»

گفتم که نخوانده ام و اصلا تا حالا اسمش را هم نشنیده ام، با شوروشوقی که تا آنموقع ندیده بودم گفت:«نویسنده‌ش افغانیه ! خیلی کتاب خوبیه ! حتما بخونش !»

سری تکان دادم و رد شدم، یادم نمی‌آمد بعدش چه شد، نمی‌دانم به کتابخانه رفتیم یا نه …

از آن روز فقط یک اسم به یادم مانده بود، ”بادبادک باز“ ادامه ی مطلب