نامه‌ها

رفیق هفت سالگی هایم

رفیق هفت سالگی هایم.
هیچ می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده؟
هفت سالگی هایمان را یادت هست؟ همان روزهایی که کنار هم می نشستیم و بلند بلند شعر می خواندیم؟ یادت هست هردویمان آرزوی داشتن خواهر و یا برادر کوچکتر داشتیم؟

اولین تقلب زندگیمان با هم بود. کلاس اول بودیم.سر امتحان ریاضی. آنموقع حتی نمی دانستیم تقلب خوردنی است یا پوشیدنی. فقط سر امتحان مثل احمق ها به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.  یادت هست گفتی : زینب. سوال اول جوابش میشه ۹. گردالیش از کدوم طرفی بود؟
عکس دونفری جشن الفبایمان را هنوز داری؟ دیدی چقدر کوچولو بودیم؟ تا اول راهنمایی مثل دوقلوهای به هم چسبیده از کنار هم جنب نمی خوردیم. به خواندن “رفیق هفت سالگی هایم” ادامه دهید

نامه‌ها

کمی دیر نکرده ای؟

زمستان عزیزم
منتظرت هستم. امسال کمی دیر نکرده ای؟ هر سال این موقع که می شد دیگر هندوانۀ یلدا را خورده بودیم وتولد مادرم را هم جشن گرفته بودیم؛ اما دیشب که سراغ تقویم رفتم دیدم هنوز کلی تا آمدنت مانده. کجا مانده ای پس؟

به خواندن “کمی دیر نکرده ای؟” ادامه دهید

درمسیر زندگی

آدم های بدبخت

من هنوز به معنای جدید کلمات عادت نکرده ام، از حرف های قلمبه سلمبه هم خوشم نمی‌آید. یعنی دلم می خواهد حرف های فیلسوفانه بزنم ولی همیشه وسطش می مانم. 

آدم بدبخت در قاموس من به کسی گفته می شود که خانه ندارد، خرج غذایش را به زوری در می آورد، سرووضعش نامیزان است، سواد درست و حسابی ندارد، دوستانش آدم های به درد بخوری نیستند، سرگرمی هایش مسخره و خجالت آور است، سیگار میکشد، هر حرفی از دهانش بیرون می آید، با کتاب قهر است، به حماقت خودش آگاه نیست، برای یادگیری صنار ارزش قائل نیست، نهایت خوشبختی را در ازدواج کردن و بچه دار شدن می بیند. به خواندن “آدم های بدبخت” ادامه دهید

درمسیر زندگی

چه چیزی باعث می‌شود نا امید نشوید و همچنان ادامه بدهید؟

اگر کسی پیدا شود و بگوید من تا به امروز توی زندگیم هیچ گاه ناامید نشده ام از نظر من هیچ اشکالی ندارد که با پاشنۀ پایتان طوری توی دهانش بکوبید که دندان سالم برایش نماند. بد نیست اگر بعد هم با زانو بزنید توی شکمش. به خواندن “چه چیزی باعث می‌شود نا امید نشوید و همچنان ادامه بدهید؟” ادامه دهید

روزنوشته ها

عاشق شدن در بیست سالگی

بچه که بودم فکر می کردم وقتی بیست سالم بشود خیلی بزرگ می شوم. آنقدر بزرگ که می توانم تنهایی سفر بروم، پول در بیاورم، دانشگاه بروم ، کتاب های سخت و عجیب وغریبی که حالا از آنها سر درنمی آورم را بخوانم و نهایتاً اینکه عاشق بشوم.
یعنی راستش عاشق شدن را یک بخش اعظمی از فرایند بزرگ شدن می دانستم و فکر می کردم تا عاشق نشوم بزرگ نخواهم شد. مادرم همیشه می گفت خودش توی بیست سالگی عاشق شده و اصلا بعید نیست که من هم توی همین بیست سالگی عاشق بشوم. البته همیشه این را هم می گفت که انقدر زرنگ هستی که اگر عاشق هم شدی نگذاری احدی بو ببرد ولی مطمئن باش نمی توانی سر مادرت شیره بمالی و ته حرفش این بود که مواظب باش اگریک وقت حس کردی چیزی شبیه عشق سراغت آمده اول بیایی به خودم بگویی. به خواندن “عاشق شدن در بیست سالگی” ادامه دهید

روزنوشته ها

احمد بیگدلی

  • بچه که بودم یک فامیلی داشتیم که بعضی وقتها توی منزلشان جلسۀ شعرخوانی برگزار می کردند، بعضی وقت ها ما هم می رفتیم و یکشنبه شب ها یکی دو ساعت توی جلسه شان شرکت می کردیم؛ صاحبخانه یک پیرمرد باصفای نازنین بود، مادرم می گفت این احمدآقا دبیر بازنشسته است، قبلا اهواز زندگی می کرده ولی خیلی سال است که آمده اینجا. می گفت نویسنده هم هست، همینطور خطاط.
    یادم هست روی درب ورودی خانه شان با خط قشنگی نوشته بود : احمد بیگدلی به خواندن “احمد بیگدلی” ادامه دهید
روزنوشته ها

بچه گربه‌هایی که داخل منزل ما به دنیا آمدند

گربه ها همیشه قسمت جذابی از زندگی شهری را تشکیل می داده اند. توی زمانه ای که همه مان بودن در شهررا به زندگی در کنار طبیعت ترجیح داده ایم، دیدن دو سه تا گربۀ نازنازی می تواند کلی حال و هوایمان را عوض کند.

قبل از اینکه به این شهر پر از دود و دم بیاییم و زندگی درآپارتمان را برگزینیم، خانه مان حیاط داشت. یک حیاط زیبا که باغچه اش پر از درخت و بوته های گل و درختان جورواجور بود. از درخت گردو و انار و عناب و انجیر و زردآلو گرفته تا بوتۀ گل رز پیچکی و رز سفید و گل یاس. به خواندن “بچه گربه‌هایی که داخل منزل ما به دنیا آمدند” ادامه دهید