۵۲ شخصیت الهام بخش

۵۲ شخصیت الهام بخش | دکتر علی بابایی زاد

پیش‌نوشت:
بالاخره بعد از کلی دل دل کردن و پرس و جو کردن به این نتیجه رسیدم که برای انتخاب آن ۵۲ نفر افسانه‌ای باید بیخیال حرف اغیار شوم و قطر چشمانم موقع گردشدن را میزان قرار بدهم. خواستم اول دربارهٔ کسانی بنویسم که تا به امروز برایم جالب و الهام‌بخش بوده‌اند و بعد سراغ بقیهٔ آدم‌ها بروم. به خواندن “۵۲ شخصیت الهام بخش | دکتر علی بابایی زاد” ادامه دهید

کتاب خوانی

من گاو مش‌حسنم!

همانطور که می‌دانید گاو علاوه بر اینکه نام یک حیوان نجیب باشد اسم یک فیلم سینمایی مشهور است. فیلم سینمایی «گاو» در سال ۱۳۴۸ توسط داریوش مهرجویی و بر اساس یکی از داستان های کتاب «عزاداران بیل» نوشتهٔ غلامحسین ساعدی(گوهرمراد) ساخته شده است. به خواندن “من گاو مش‌حسنم!” ادامه دهید

شعر

به انگشت نخی خواهم بست | فریدون مشیری

به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد به خواندن “به انگشت نخی خواهم بست | فریدون مشیری” ادامه دهید

نامه‌ها

مجید قصهٔ ما

پردهٔ اول : محلهٔ قدیمی‌مان که بودیم یک شب قرار شد برویم پارک. تابستان بود. قرار شد خانوادهٔ خاله‌ام هم از آنطرف بیایند تا شام را با هم باشیم. از خانهٔ ما تا پارک پیاده که می‌رفتی چیزی حدود بیست دقیقه طول می‌کشید. مادرم فلاسک چای و کمی تخمهٔ آفتابگردان و میوه و تنقلات را داخل سبد گذاشت و بعد به راه افتادیم. اول شب بود. تازه هوا تاریک شده بود و کمی خنک تر از هوای روز بود. به پارک که رسیدیم کمی طول کشید تا خانوادهٔ خاله را پیدا کنیم. شام خوردن و شب نشینی‌مان خیلی طول نکشید.
ساعت حدود ده و نیم شب بود که نیایش خوابش برده بود برای همین هم پسرخاله‌ام مادر و نیایش را با ماشین برد خانه و من و پدر هم پیاده راه افتادیم.
تا خانه با پدر از همین حرف‌های پدر-دختری زدیم و ده-پانزده دقیقه بعد از مادر بود که به منزل رسیدیم.

پردهٔ دوم : تابستان یکی دوسال پیش بود که در خانه به صدا در آمد .‌ زنِ همسایه بود. زن همان گل‌فروش سرِ کوچه که پنج – شش سال قبل از سرطان خون مرده بود. گلفروشی را حالا همین زن بود که می‌گرداند. دو تا پسر هم داشت. مجید و سجاد. سجاد دوسه سالی بزرگتر از مجید بود و هر دوتایشان توی همان گلفروشی کار می‌کردند. زن همسایه آش آورده بود. گفت آشِ پشت‌ِ پای مجیدمان است. تازه رفته سربازی. آش را گرفتم و تشکر کردم و آمدم داخل. به خواندن “مجید قصهٔ ما” ادامه دهید

روزنوشته ها

یاقوت‌های سرخ گلپرنشان

بین میوه‌ها آنهایی که سرخند را دوست دارم و بین سرخ‌ها انار را.
انار همین سوگلی زیبای پادشاه‌ فصلها.
هر سال پاییز که می‌رسد چشمانم از شوق رسیدن انارها برق می‌زند. آنقدر که دیگر نه زرد و نارنجی برگها به چشمم می‌آید و نه سوز سرما تنم را می‌لرزاند.
اولین اناری که به دستم می‌رسد را با چشم خریدار نگاه می‌کنم. مثل تازه دامادی که نگاهش به عروس آراسته‌اش می‌افتد. و بعد عطر بی‌نظیر پوستهٔ سرخ رنگش را با تمام وجود به ریه می‌فرستم و مست می‌شوم از این رایحهٔ بی‌نظیر.
آنموقع است که طعم بی‌نظیر دانه‌هایش را دانه دانه می‌چشم و اینجاست که بهشت پیش رویم نمایان می‌شود.
و شاید همین نوعروس زیباست که پاییز را عاشقانه می‌کند.
نفس‌های پاییز که به شماره می‌افتد و صدای پای یلدایِ زمستان که به گوش می‌رسد دلم پر می‌زند برای یاقوت‌های سرخ گلپرنشان.
و شاید همین آغاز زیباست که زمستان را اینقدر دوست‌داشتنی می‌کند.
و شاید همین دانه‌های یاقوت هستند که این موسیقی را اینقدر دل‌انگیز می‌کنند.

روزنوشته ها

انگشتر فیروزه

چرایش را نمی‌دانم ولی از وقتی یادم می‌آید همیشه دلم یک انگشتر فیروزه می‌خواسته است. انگشتری فیروزه‌ نشان با رکاب نقره که بنشیند میان انگشتانم و آبیِ فیروز‌ه اش ببردم تا خودِ نیشابور. به خواندن “انگشتر فیروزه” ادامه دهید