در باب باسوادتر شدن

جلسه‌ی معارفه در مزرعه‌ی لَوَرْک

 

پیش نوشت :

از همان روز اول که وارد دانشگاه شدم شروع کردم به ثبت خاطرات دانشجو بودنم، یک حس غریبی می‌گفت (هنوز هم می‌گوید) که اگر ننویسی تمام این خاطرات بی نظیر را از کف می‌دهی و شاید حتی چندسال بعد نتوانی این احساسات و خاطرات ارزنده و خوب را به خاطر بیاوری.
مطالبی که تحت عنوان وزین «باسوادتر شدن» می‌نویسم درواقع همان خاطرات و احیاناً آموخته‌های من از دانشگاه هستند.

شاید عجیب باشد ولی تا چندروز پیش که رسما یک ماه از ورودمان به دانشگاه می‌گذشت همه‌ی همکلاسی هایمان را نمی‌شناختیم؛ یعنی پیش نیامده بود که همه باهم سر یک کلاس برویم و آشنا بشویم و این صحبت ها. فقط سرکلاس نقشه‌کشی چندتا از برادرهایمان را دیده بودیم و والسلام.حالا برادرها به کنار اساتید را هم درست و حسابی نمی‌شناختیم. فقط استاد راهنما را که در اردوی طرح هدی(اردوی آشنایی با دانشگاه) دیده بودیم می‌شناختیم و دکتر میره‌ای.

به خواندن “جلسه‌ی معارفه در مزرعه‌ی لَوَرْک” ادامه دهید