لحظه نگار

لحظه نگار | پیاده روی صبحگاهی در میدان نقش جهان

پیش نوشت اول: امروز صبح همینطوری یکدفعه به سرم زد به جای دوساعت کلاس کسل کنندهٔ دانشگاه بروم یک جای دیگر. چشم باز کردم و دیدم دارم از کنار کاخ چهلستون می‌گذرم و به سمت میدان امام می‌روم. به خواندن “لحظه نگار | پیاده روی صبحگاهی در میدان نقش جهان” ادامه دهید

لحظه نگار

لذت خواهر داشتن

چشم که باز می‌کنی قیافهٔ خوابالودش را می‌بینی. موهای کوتاهش روی ابروانش را پوشانده و چشم‌هایش خوب پیدا نیست. گوشهٔ بلوزش بالا رفته و بالش به جای اینکه زیر سرش باشد توی بغلش است.
از دیدن قیافهٔ بانمکش وقتی خواب است خنده‌ات می‌گیرد. دست می‌بری روی صورتش و نوازشش می‌کنی. با اخم چشم باز می‌کند و می‌گوید : امروز مدرسه نمی‌روم!
دستت را می‌بری سمت گلویش و قلقلکش می‌دهی. درحالی که دارد نق می‌زند از جایش بلند می‌شود. با همان چشمان بسته و افتان و خیزان سمت دستشویی می‌رود.
می‌روی سر سفرهٔ صبحانه. او هم می‌آید. می‌گوید نمی‌خواهم بروم مدرسه. خوابم می‌آید. لبخند روی لب همه می‌آید. مادر می‌گوید : بعد اونوقت نمی‌تونی کتاب بخونی ، باسواد نمیشی.
اخم می‌کند و سر پایین می‌اندازد. صبحانه‌اش را مثل همیشه تا لقمهٔ آخر می‌خورد و بعد راه می‌افتد سمت اتاق. صورتی پوش بیرون می‌آید. خواب از سرش پریده و لبخندش برگشته. جلوی آینه می‌ایستد و زلف پریشان را به زور زیر مقنعه پنهان می‌کند. جلو می‌روی و بوی یک عطر آشنا به مشامت می‌خورد. مثل همیشه قایمکی کمی از عطرت را به خودش زده.
خوراکی هایش را توی کیف می‌گذارد. پول توجیبی می‌گیرد ولی همان موقع توی قلک می‌اندازد. کتاب فارسی را از توی کیف در‌می‌آورد و سمت درب خروجی منزل می‌رود. پایینِ پلّه‌ها کفش می‌پوشد و سمت سرویس مدرسه می‌رود.
موقع سوار شدن یک لحظه نگهش می‌داری تا آن لحظه را ثبت کنی.