چند خطی برای دوست

معلم عزیزم، دوست نازنینم
این روزها خیلی بیشتر از قبل به یادتان می‌افتم و خیلی بیشتر از قبل دلتنگ مهربانی‌هایتان می‌شوم. حرف‌هایتان را که باخودم مرور می‌کنم می‌بینم همه‌شان همان نسخه‌ی شفابخشی بوده اند که برای زخم های امروز زندگیم لازم داشته ام. حرف‌هایی که زده‌اید همه به جانم نشسته‌اند، لابد شنیده اید که می‌گویند«سخن کزدل برآید لاجرم بردل نشیند».

برایم نوشته بودید که «خودساخته باش»
قبلا هم گفته بودید تنها راه چاره‌ام این است که سختی ها را تحمل کنم و خودم را بسازم، آن موقع خوب نفهمیدم که منظورتان چیست، الان بزرگتر شده‌ام، فکر می‌کنم مقصودتان این بود که هرچقدر هم که زندگی برایم سخت شد و هرچقدر احساس تنهایی و غم کردم باز هم دنبال آرزوهایم بروم و پی‌شان را بگیرم و دست از دنبال کردن رویاهایم نکشم. فکر کنم می‌خواستید به من بفهمانید که زندگی به این آسانی‌ها هم نیست و اگر چیزی می‌خواهم‌، اگر می‌خواهم تغییری ایجاد کنم، اگر می‌خواهم رشد کنم پس باید دردش را هم تحمل کنم. ادامه ی مطلب