نامه‌ها

مجید قصهٔ ما

پردهٔ اول : محلهٔ قدیمی‌مان که بودیم یک شب قرار شد برویم پارک. تابستان بود. قرار شد خانوادهٔ خاله‌ام هم از آنطرف بیایند تا شام را با هم باشیم. از خانهٔ ما تا پارک پیاده که می‌رفتی چیزی حدود بیست دقیقه طول می‌کشید. مادرم فلاسک چای و کمی تخمهٔ آفتابگردان و میوه و تنقلات را داخل سبد گذاشت و بعد به راه افتادیم. اول شب بود. تازه هوا تاریک شده بود و کمی خنک تر از هوای روز بود. به پارک که رسیدیم کمی طول کشید تا خانوادهٔ خاله را پیدا کنیم. شام خوردن و شب نشینی‌مان خیلی طول نکشید.
ساعت حدود ده و نیم شب بود که نیایش خوابش برده بود برای همین هم پسرخاله‌ام مادر و نیایش را با ماشین برد خانه و من و پدر هم پیاده راه افتادیم.
تا خانه با پدر از همین حرف‌های پدر-دختری زدیم و ده-پانزده دقیقه بعد از مادر بود که به منزل رسیدیم.

پردهٔ دوم : تابستان یکی دوسال پیش بود که در خانه به صدا در آمد .‌ زنِ همسایه بود. زن همان گل‌فروش سرِ کوچه که پنج – شش سال قبل از سرطان خون مرده بود. گلفروشی را حالا همین زن بود که می‌گرداند. دو تا پسر هم داشت. مجید و سجاد. سجاد دوسه سالی بزرگتر از مجید بود و هر دوتایشان توی همان گلفروشی کار می‌کردند. زن همسایه آش آورده بود. گفت آشِ پشت‌ِ پای مجیدمان است. تازه رفته سربازی. آش را گرفتم و تشکر کردم و آمدم داخل. به خواندن “مجید قصهٔ ما” ادامه دهید

نامه‌ها

رفیق هفت سالگی هایم

رفیق هفت سالگی هایم.
هیچ می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده؟
هفت سالگی هایمان را یادت هست؟ همان روزهایی که کنار هم می نشستیم و بلند بلند شعر می خواندیم؟ یادت هست هردویمان آرزوی داشتن خواهر و یا برادر کوچکتر داشتیم؟

اولین تقلب زندگیمان با هم بود. کلاس اول بودیم.سر امتحان ریاضی. آنموقع حتی نمی دانستیم تقلب خوردنی است یا پوشیدنی. فقط سر امتحان مثل احمق ها به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.  یادت هست گفتی : زینب. سوال اول جوابش میشه ۹. گردالیش از کدوم طرفی بود؟
عکس دونفری جشن الفبایمان را هنوز داری؟ دیدی چقدر کوچولو بودیم؟ تا اول راهنمایی مثل دوقلوهای به هم چسبیده از کنار هم جنب نمی خوردیم. به خواندن “رفیق هفت سالگی هایم” ادامه دهید

نامه‌ها

کمی دیر نکرده ای؟

زمستان عزیزم
منتظرت هستم. امسال کمی دیر نکرده ای؟ هر سال این موقع که می شد دیگر هندوانۀ یلدا را خورده بودیم وتولد مادرم را هم جشن گرفته بودیم؛ اما دیشب که سراغ تقویم رفتم دیدم هنوز کلی تا آمدنت مانده. کجا مانده ای پس؟

به خواندن “کمی دیر نکرده ای؟” ادامه دهید

نامه‌ها

نامه به یک معلم

معلم عزیزم.
امشب باز بی بهانه یادتان افتادم. راست می گویند که محبت حقیقی بر جان می نشیند و هیچگاه از قلب آدمی پاک نمی شود. البته اینکه به یادتان افتادم خیلی هم بی بهانه نبود. امشب یک اتفاقی افتاد که بعدش نزدیک بود سرم را بکوبم توی دیوار. نمی دانید چقدر حرصم در آمده بود. دقیقاً روی مرز دیوانه شدن قرار گرفته بودم. یادم هست یکبار دیگر که اینطوری شده بودم بدون توضیح اضافی یک جمله به من گفته بودید و تاکید داشتید سعی کنم معنای همین یک جمله را خوب بفهمم. به خواندن “نامه به یک معلم” ادامه دهید

نامه‌ها

به بهانهٔ عروسی یک دوست

مریم قشنگم، چشم عسلی شیرین من
باورم نمی شود اینقدر زود داری عروس می شوی، انگار همین دیروز بود که اسم آقا “مهدی” را از زیر زبانت بیرون کشیدم؛ انگار همین چند ساعت پیش بود که زنگ زدم و عقدت را تبریک گفتم، انگار همین چند دقیقه پیش بود که گفتی سرسفره عقد کلی دعا کردی تا یک رشته ودانشگاه درست حسابی قبول بشوم. از همین حالا کلی برای عروسیت ذوق دارم، لباس هایم را هم آماده کرده ام. شک نکن بهترین مهمان آن شب خواهم بود و خواهری را در حقت تمام خواهم کرد.

به خواندن “به بهانهٔ عروسی یک دوست” ادامه دهید

نامه‌ها

یک خاطره‌بازی دلچسب

 

خاطره هایی که لبخند روی لبمان می آورند بی تردید جزو ارزشمندترین دارایی‌های ما هستند. مرور این خاطرات باعث می شوند که ته دلمان غنج برود.
من یک دفتر خاطرات قدیمی به همراه چندنامه دارم که اکثر آنهارا دوستانم نوشته اند. تاریخ های یادداشت ها هم از کلاس سوم یا چهارم دبستانم شروع می شود و اگر اشتباه نکنم جدیدترینشان مربوط به تولد دوسالِ پیشم است که تمام بچه های کلاس در یک برگه برایم یادداشت نوشته اند.
در ادامه مطلب می خواهم قسمتی از یادداشت ها را روی این پست به اشتراک بگذارم تا هم برای خودم و رفقایی که هریک دراین خاطرات شریک بوده اند مرور خاطرات باشد و هم لبخندی روی مخاطبان این قاب مجازی بیاورد. به خواندن “یک خاطره‌بازی دلچسب” ادامه دهید

نامه‌ها

نامه برای نیایش(۱)

نیایش عزیزم، یکی یک دانه خواهرم

هشت بهار از زندگیت می‌گذرد، خواندن و نوشتن را یادگرفته‌ای، جمع و تفریق و چند تا سوره از قرآن را هم همینطور.چندشعر هم بلدی، خودم یادت داده‌ام، از مولانا و حافظ.

روزتولدت را یادم هست، از آن روز خیلی بزرگ شده ای، ولی نه آنقدر که بتوانم همه چیز را برایت بگویم، از حال و روز این روزهایم، از چیزهایی که باید از خواهر بزرگترت یاد بگیری‌، از کارهایی که خودت تنهایی باید انجامشان بدهی.
فکر کنم باید برایت بنویسم، اگر عمری بود که خودم باز همه را برایت می‌گویم و اگر چرخ فلک طوری چرخید که نشد این حرف‌ها را برایت بزنم و یا اگر مشغله‌های زندگی نگذاشت به نازنین خواهرم برسم، می‌خواهم این ها را بخوانی. به خواندن “نامه برای نیایش(۱)” ادامه دهید