کتاب خوانی

قیدار | رضا امیرخانی

اولِ کتاب نوشته :
آنچه در این کتاب، از اطعمه و اشربه، از امکنه و ازمنه، آمده است، همه زاییده‌ی ذهنِ نویسنده است. تشابهِ اعلام اتفاقی است. از آقاتختی تا قیدار، هیچ‌کدام از بطنِ عالمِ واقع زاییده نشده اند و نخواهند شد.

همین اول کاری چنان گربه را دم ِحجله می‌کشد که آدم خودش را جمع و جور کند و خیال برش ندارد که یک روز می‌روم و قیدارخان را پیدا می‌کنم و مهمانش می‌شوم. خیال برش ندارد که یک جایی توی پایتخت قیدارخانی هست و شهلاجانی و لنگرپاسِیّدی که سیاه و سفید‌ها را پناه می‌دهد. توی جاده که می‌رود چشم به کامیون ها ندوزد که ببیند روی کدامشان نوشته «بیمهٔ جوْن». به خواندن “قیدار | رضا امیرخانی” ادامه دهید

کتاب خوانی

معرفی کتاب: کیمیاگر

پیش نوشت :
اولین بار سال دوم راهنمایی بودم که اسم کتاب «کیمیاگر» به گوشم خورد، یکبار آن را دست یکی از معلم‌ها دیدم، جلو رفتم و درباره‌اش پرسیدم و جوابی که گرفتم این بود:
کتاب زیباییست ولی برای سن الان تو خیلی مفید نیست، ممکن است چیز زیادی از آن نفهمی. اگر می‌خواهی این کتاب را بخوانی، مطالعه کردنش را بگذار برای سالهای بعد.

گوشه‌ی ذهنم بود که برای یکبار آن را بخوانم ولی همیشه چندتایی کتاب پیدا می‌شدند که برای مطالعه‌شان بیشتر از کیمیاگر شوق داشتم و این بود که تا به امروز سراغش نرفته بودم.
چند روز پیش بود که یک دوست توصیه کرد هروقت فرصتی دست داد کتاب را بخوانم و برخلاف عادت همیشه که برای به پایان بردن کتاب عجله دارم، این بار کتاب را با صبر بیشتری مطالعه کنم و هربار یادداشت بردارم.
این کتاب را به شیوه‌ی پیشنهادی آن دوست مطالعه کردم و موضوعاتی که در ادامه‌ی مطلب طرح می‌کنم هر آن چیزی است که از کیمیاگر فهمیده‌ام. به خواندن “معرفی کتاب: کیمیاگر” ادامه دهید

کتاب خوانی

معرفی کتاب : بابا لنگ دراز

کتاب بابالنگ دراز را از فیلم و کارتون و سریال هایش خیلی بیشتر دوست دارم .

آن را بیش از بیست بار از اول تا آخرخوانده‌ام وهربار بنابر شرایط سنی ام نتایج و برداشت های متفاوتی از کتاب داشته ام . به خواندن “معرفی کتاب : بابا لنگ دراز” ادامه دهید

کتاب خوانی

معرفی کتاب : بیوتن


بیوتن از آن کتابهایی است که اورجینال اورجینال است و شبیه هیچ کتاب دیگری نیست؛ آدم هایش هم شبیه هیچ کدام از آدم‌هایی نیستند که دیده ام.

«بیوتن» شبیه بیوتن است همانطور که «ارمیا» شبیه ارمیاست؛ هیچ کتابی هم نمی‌توانید پیدا کنید که شبیه این دوتا باشد،داخلش را سیم کشی کرده اند انگار.

 

پر است از استعاره و تشبیه و کلمات عجیب وغریب اینوری و آنوری که برای خواندنش باید کمی انگلیسی بلد باشی، کمی عربی و شاید کمی هم ژاپنی. (درحد همان معلومات نقص دبیرستان)
نوشته اند که جناب نویسنده برای نوشتنش دوسال خیابانهای USA را بالا و پایین کرده است، اگربخوانیدش می‌فهمید که پر بی‌راه هم نگفته اند ولی خب منبعش موثق نیست؛ حالا راست و دروغش با خودشان. والا من هم شنیده ام.
به خواندن “معرفی کتاب : بیوتن” ادامه دهید

کتاب خوانی

معرفی کتاب : ارمیا

 

رمان ارمیا یکی از کتاب‌هاییست که شبیه هیچ کتاب دیگری نیست ؛ یعنی در واقع نویسنده اش هم شبیه نویسنده‌ی دیگری نیست و از چنین نویسنده ای هم نوشتن چنین کتابی ابدا بعید نیست .
و لابد خوب می‌دانید که یک چیز فوق العاده شبیه هیچ چیز فوق العاده دیگری نیست.

ارمیا یکی از همین فوق‌العاده هاییست که جز خودش شبیه هیچ فوق‌العاده‌ی دیگری نیست .

به خواندن “معرفی کتاب : ارمیا” ادامه دهید

کتاب خوانی

معرفی کتاب : نحسی ستاره‌های بخت ما


این کتاب ارزشش را داشت که برای معرفی کردنش -آنطور که لیاقتش را دارد- وقت بیشتری بگذارم؛ چندتا متن بنویسم و بهترینش را انتخاب کنم؛ آن راهم چندبار بخوانم و بعد منتشرش کنم.
ازدیشب که کتاب را تمام کرده ام یک لحظه‌ هم فکرم از خیالشان خالی نمی‌شود؛ پنداری دوستان جدیدی پیدا کرده ام که توی چندساعت سرنوشت عشق قشنگشان را برایم تعریف کرده اند.
توی همان چندساعت چنان حس محبت و قرابتی به آنها پیدا کرده ام که توگویی سالهاست می‌شناسمشان. طوری که‌اصلا بعید نیست که ازاین به بعد هرازگاهی چندخط برایشان بنویسم حال روزشان را بپرسم .
حتی بعید نیست دیوانگی را به جایی برسانم که بروم جان گرین را پیدا کنم و یقه اش را بگیرم و بچسبانمش به دیوار و بپرسم :
لعنتی ! آگوستوس باید زنده می‌موند. چطور دلت اومد ؟
وبعد حسابی زیر مشت و لگد بگیرم و دمار از روزگارش دربیاورم. به خواندن “معرفی کتاب : نحسی ستاره‌های بخت ما” ادامه دهید

کتاب خوانی

معرفی کتاب : بادبادک باز

پیش نوشت :

درست یادم نیست کی‌ بود ولی یکبار قبل از به صدا درآمدن زنگ آخر مدرسه با دوستان دورهم نشسته بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم؛ یکی داستان عاشق شدن برادرش را می‌گفت، یکی از بیماری مزمن مادرش، یکی از مانتوی زیبایی که به تازگی خریده بود ودیگری از حال و هوای شهرشان .

نیم ساعتی به پایان ساعت‌رسمی‌مدرسه مانده بود وهمه مان رسما بیکار بودیم، حس وحالی هم برای درس نمانده بود.

دست دوستم زهرا [ دوست زیبای افغانستانی ام که قبلا اینجا درموردش نوشته‌ام ] را گرفتم و گفتم:«بیا بریم کتابخونه! فکر کنم کلیدش دست فرشته باشه!»

دست هم را که گرفتیم و از کلاس بیرون آمدیم یکدفعه برگشت و گفت:«راستی زینب ! بادبادک باز رو خوندی ؟»

گفتم که نخوانده ام و اصلا تا حالا اسمش را هم نشنیده ام، با شوروشوقی که تا آنموقع ندیده بودم گفت:«نویسنده‌ش افغانیه ! خیلی کتاب خوبیه ! حتما بخونش !»

سری تکان دادم و رد شدم، یادم نمی‌آمد بعدش چه شد، نمی‌دانم به کتابخانه رفتیم یا نه …

از آن روز فقط یک اسم به یادم مانده بود، ”بادبادک باز“ به خواندن “معرفی کتاب : بادبادک باز” ادامه دهید