A BOUT ME

زینب رمضانی کیست؟

راستش تا حالا هیچ‌وقت نشده بود که این سوال را از خودم بپرسم،یعنی تا قبل از این فکر می‌کردم حداقل خودم می‌دانم کی هستم ولی یک اتفاقاتی افتاد که به این موضوع شک کردم. منظورم همان چیزهاییست که فکر می‌کردم می‌دانم ولی بعدش فهمیدم نمی‌دانستم؛ این شد که قرار گذاشتم چند روزی به خودم فرصت بدهم تا فکرهایم را یک کاسه کنم وجواب به درد بخوری برای این سوال پیدا کنم.

قبلاً اگر قرار بود این سوال را پاسخ بدهم می‌گفتم زینب رمضانی متولد فلان روز از فلان ماهِ چند سال پیش است، پدرش فلانی است و به پیشه‌ی فلان اشتغال دارد و مادرش هم بالطبع زوجهٔ پدرش است.
بعدش هم می‌رفتم سراغ مورد علاقه‌هایم و از شهر و کشور و غذا و نویسنده و کتاب مورد علاقه‌ام جوری می‌گفتم که دهان مخاطب آب بیفتد.
لابد آخرسر هم می‌رفتم سراغ وضعیت تحصیلی‌ام و می‌گفتم هم اکنون در فلان دانشگاه فلان رشته را می‌خوانم.

اما الان با تمام اطلاعات ناقص و سواد معیوبم لااقل می‌دانم که این چیزها نمی‌توانند بگویند من کی‌ هستم و اطلاعات فوق به جز ادارهٔ ثبت احوال به درد هیچ جا و هیچکس دیگری نمی‌خورند. شاید حرف‌های دیگری باشند که بتوانند بگویند من چه کسی هستم.
اسمم زینب است چون پدرم دوست داشته اگر دختری داشت اسمش زینب باشد، فامیلم هم رمضانی است چون به عادت مرسوم فرزندان فامیلی پدران را به ارث می‌برند. پنجم اسفندماه هیجده- نوزده سال پیش در یکی از شهرهای نصف‌جهان به دنیا آمده‌ام چون لابد تقدیر اینطور بوده است.

تا اینجایش که همه کشک! اصلاً این چیزها مگر مهم است؟ چیزی که خودم در بود ونبودش نقشی نداشته ام که نمی‌تواند همچو من سالاری! را معرفی کند، می‌تواند؟

اگر اشتباه نکنم خرداد ماهِ سال گذشته بود که دبیرستان را تمام کردم و بعد از اینکه در آن آزمون به درد نخور که به لعنت خدا هم نمی‌ارزد(فکر کنم اسمش کنکور باشد!) شرکت کردم، به طرز عجیبی توی یک دانشگاهی که خیلی به منزلمان نزدیک بود قبول شدم.

خب تا اینجایش هم که هیچ چیز به درد بخوری دستمان را نگرفت. توی دنیای امروز مگر دیگر دانشگاهها و رشته‌ها باهم فرق می‌کنند؟ شنیدستم که می‌گفتندی تا سنوات آینده این مرز پرگهر در زیر کوهی از مدارک مهندسین محترم! مدفون خواهد شد. لابد مدرک این حقیر که پس از کلی جان کندن حاصل خواهد آمد هم قدمی باشد هرچند کوچک در جهت تحقق هرچه شایسته‌تر این پیشگویی.

از بچگی با کتاب‌ها دوست بودم چون پدر و مادرم با کتاب‌ها دوست بودند، من هم چاره‌ای نداشتم جز اینکه با دوستان خانوادگی دوست بشوم. تا ده- یازده سالگی-قبل از به دنیا آمدن خواهرم- خیلی تنها بودم وچون درس‌های مدرسه بیشتر از یکی دوساعت در روز سرگرمم نمی‌کردو پدر ومادرم هم خیلی حوصله‌ام را نداشتند، به ناچار می‌رفتم سراغ کتاب‌ها. همین عادت اجباری هم باعث شده بود خیلی خیالپرداز باشم و بنشینم برای آینده رویا بسازم. رویای ساختن و تغییر چهرهٔ دنیا که البته بعدش برای تحقق این رویا راهی به جز شرکت کردن در آن آزمون لعنتی پیدا نکردم وراهی همان جایی شدم که آخرش به آدم مدرک می‌دهند.

علاوه بر کتاب‌ها گاهی هم می‌نوشتم‌، هم از سر علاقه و هم برای اینکه در ازای این شیرین کاری‌ها می‌شد توی مدرسه کلی امتیاز گرفت.

تا اینجا هم فکر نکنم چیز زیادی از خودم گفته باشم، یکدفعه یاد مصاحبه‌ی محمدرضا و احمدرضا نخجوانی افتادم. می‌گفت اگر بخواهم کسی را استخدام کنم اول از همه از او می‌پرسم :«دوستانت درموردت چه می‌گویند؟»

فکر کنم بهتر باشد از زبان دوستانم خودم را توضیح بدهم.(جمله‌ام درست بود دیگر؟)

قد دراز، سرخود معطل، بداخلاق، لجباز‌، پررو، عجیب و غریب، خورهٔ کتاب، گاهی شدیداً لج دربیار، عاشق شیراز و ایتالیا، بلند پرواز، رک و بی‌ملاحظه، لوس و بچه‌ننه، عاشق مصطفی چمران، متعجب، زبون باز، خرشانس.

فعلاً بیشتر از این چیزی برای گفتن ندارم. شاید خیلی زود وشاید هم خیلی دیر توضیحات بالا را با توضیحات بهتری جایگزین کردم.
آدمی است دیگر، تغییر می‌کند … .

آبان نود وشش