لحظه نگار

لحظه نگار | پیاده روی صبحگاهی در میدان نقش جهان

پیش نوشت اول: امروز صبح همینطوری یکدفعه به سرم زد به جای دوساعت کلاس کسل کنندهٔ دانشگاه بروم یک جای دیگر. چشم باز کردم و دیدم دارم از کنار کاخ چهلستون می‌گذرم و به سمت میدان امام می‌روم. به خواندن “لحظه نگار | پیاده روی صبحگاهی در میدان نقش جهان” ادامه دهید

روزنوشته ها

بستنی | مرور خاطرات + چیزهایی که شاید نمی‌دانستید

فکر کنم هوای سرد این روزا بهترین فرصت باشه برای نوشتن درمورد این خوراکی خوشمزه. لابد بهتر از من میدونین که بستنی خوردن توی هوای سرد اونم وقتی دندونات داره به هم میخوره چه حالی داره. به خواندن “بستنی | مرور خاطرات + چیزهایی که شاید نمی‌دانستید” ادامه دهید

ای کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم

خلاقیت یا دیوانگی؟

پیش نوشت اول: کتاب “ای کاش وقتی بیست ساله بودم می دانستم” را خیلی وقت پیش شروع کردم؛ هر چیزی که از دوفصل اول آن فهمیدم را در دو پست قبلی این دسته نوشته ام. الان رسیده ام به فصل سوم. فکر می کنم فصول کتاب مستقل از هم نیستند برای همین هم اگرقرار است مطالبی که در ادامه نوشته شده اند را بخوانید بهتر است اول نگاهی به دو پست قبلی بیندازید. به خواندن “خلاقیت یا دیوانگی؟” ادامه دهید

روزنوشته ها

خوشحالیِ سرزده

همینطوری بی‌مقدمه برگشت و گفت:
تا حالا کسی بهت گفته چه چشم‌های قشنگی داری؟

اولش چندثانیه قفل کردم ولی خیلی زود لبخند عمیقی روی لبم آمد. تا آمدم جوابش را بدهم سرش را برگرداند. دستی روی شانه‌اش زدم و گفتم : چشم‌هات قشنگ می‌بینن.

به خودم که آمدم کلاس تمام شده بود و دیگر ندیدمش.

وقت نشد بگویم ممنونم که با یک جمله‌ات کاری کردی تا کیلو کیلو قند توی دلم آب شود. بگویم چشم‌های من خیلی هم قشنگ نیست ولی ممنونم که حاضرشدی کاری کنی که برای چندلحظه حال خوب را تجربه کنم.

خواستم بگویم چقدر خوب که هنوز آدم‌هایی مثل تو هستند که ارزش خوشحالی‌های کوچک را می‌دانند. می‌فهمند خوبی هرچقدر هم که کوچک باشد ولی بازهم مؤثر است.

می‌خواستم بگویم سپاسگزارم که به یادم آوردی قول داده بودم هر روز کاری کنم تا یک نفر دیگر -حتی به اندازهٔ خیلی کم- خوشحال شود.

حیف که تا به خودم آمدم رفته بود …

درمسیر زندگی

اهمیت به دست آوردن برایند صحیحی از وضعیت موجود

بگذارید حرفم را با جمله‌ای که به تازگی خوانده‌ام شروع کنم:

حتی اگر مجبورباشی به تمام دنیا دروغ‌های کثیف و بزرگ بگویی هنوز چیز زیادی از دست نداده‌ای. باخت بزرگ تو از لحظه‌ای شروع می‌شود که دروغ گفتن به خودت را آغاز می‌کنی.

محمدرضا شعبانعلیدیرآموخته‌ها

پردهٔ اول: کلاس اول دبستان که بودم خیلی بین بچه‌ها احساس غریبی می‌کردم. آنقدر گیج ومنگ بودم که یادم هست تا اواسط سال معمولاً مشق‌هایم را فراموش می‌کردم. دوست صمیمی برای خودم پیدا نکرده بودم و معمولاً زنگ‌های تفریح را به تنهایی می‌گذراندم.

پردهٔ دوم: کلاس پنجم دبستان که بودم به شدت از روبه‌روی جمع قرار گرفتن وحشت داشتم. آنقدر زیاد که برای پرزنت کردن یک درس کوتاه از جغرافیا چیزی حدود دوهفته تمرین کردم و نهایتاً این شد که ارائهٔ آن درس را به افتضاح‌ترین شیوهٔ ممکن انجام دادم و بعد به گریه افتادم.

پردهٔ سوم: کلاس دوم راهنمایی که بودم به شدت در درس‌های تاریخ و جغرافیا ضعیف بودم. آنقدر از خواندن این درس‌ها و شرکت درکلاس‌شان-کلاس هردو در روز دوشنبه تشکیل می‌شد-متنفر بودم که هر دوشنبه به طرز عجیبی مریض می‌شدم. به خواندن “اهمیت به دست آوردن برایند صحیحی از وضعیت موجود” ادامه دهید