نامه‌ها

به بهانهٔ عروسی یک دوست

مریم قشنگم، چشم عسلی شیرین من
باورم نمی شود اینقدر زود داری عروس می شوی، انگار همین دیروز بود که اسم آقا “مهدی” را از زیر زبانت بیرون کشیدم؛ انگار همین چند ساعت پیش بود که زنگ زدم و عقدت را تبریک گفتم، انگار همین چند دقیقه پیش بود که گفتی سرسفره عقد کلی دعا کردی تا یک رشته ودانشگاه درست حسابی قبول بشوم. از همین حالا کلی برای عروسیت ذوق دارم، لباس هایم را هم آماده کرده ام. شک نکن بهترین مهمان آن شب خواهم بود و خواهری را در حقت تمام خواهم کرد.

به خواندن “به بهانهٔ عروسی یک دوست” ادامه دهید

ای کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم

دانشجویان استنفورد برای فروش. یکی بخر سه تا ببر

پیش نوشت:
قصد دارم در دسته‌ی ایجاد شده تحت عنوان«ای کاش وقتی بیست ساله بودم می‌دانستم» خلاصه‌ای از نکات و برداشت های شخصی خودم را به صورت فصل به فصل بنویسم؛ این اولین پست از کتابی با همین نام است که دکتر تینا سیلیگ استاد دانشگاه استنفورد در بیست سالگی فرزندش جاش به او هدیه داده است.


فرض کنید به شما ۲۰ هزار تومان پول و دوساعت زمان بدهند وبگویند در این زمان با همین پول اندک تا آنجا که می توانید پول بیشتری به دست آورید.

این دقیقاً مشابه تمرینی است که دکتر تینا سیلیگ در دانشگاه استنفورد به دانشجویان خود داده بود به خواندن “دانشجویان استنفورد برای فروش. یکی بخر سه تا ببر” ادامه دهید

روزنوشته ها

در ستایش فلافل تند دونانه

 

شما را نمی‌دانم ولی برای من فلافل لذیذترین غذای دنیاست؛ احساسی که به فلافل دارم را تا به حال به هیچ غذای دیگری نداشته‌ام؛ یک جور حس تعلق خاطر عجیب و غریب است. چیزی فراتر از عشق.
آدم عاشق معشوق را مکمل خود می‌داند و من فلافل را جزئی از خودم، همان مرحلهٔ عرفانی که عاشق ومعشوق طوری در هم می‌آمیزند که بدل به یک جسم می‌شوند. اوج عشق عارفانه.
نمی‌دانم این احساس عجیب از کجا شروع شد، اوایل فلافل برای من غذایی بود مثل غذاهای دیگر، شاید بخاطر سادگی بیش از حدش بود که هیچ وقت گمان نمی‌کردم این همان معشوق گمگشته باشد.شاید همه چیز از همانجایی شروع شد که آخرهفته‌ها با رفقا می‌رفتیم فلافلی، همان فلافلی که بعدها پاتوقمان شد و شاهد زیباترین لحظات نوجوانی‌مان. به خواندن “در ستایش فلافل تند دونانه” ادامه دهید

شعر

خط کش و نقاله و پرگار

 

غم که می آید در و دیوار شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود
می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود
تا زمانی با توام ، انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود
باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود
گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

 زنده یاد نجمه زارع

 

پی نوشت: موقع خواندن این شعر انگار بال در می‌آورم و به پرواز درمی‌آیم.

شعر

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به خواندن “به آرامی آغاز به مردن می‌کنی” ادامه دهید

درمسیر زندگی

زندگی برای شما چه معنایی دارد؟

سوال سادۀ بالا خیلی خیلی سخت تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم؛ آنقدر سخت که هربار می آمدم کمی در موردش بنویسم ویا حرفی از آن بزنم، وسط راه به بن بست می رسیدم و پرسش های غریبی پیش می آمدند که حقیقتا پاسخی برایشان نداشتم.
بعد که بیشترو بیشتر نوشتم و فکر کردم دیدم جنس این سوال به گونه ای است که نه یکبار وبلکه باید چندین بار در موقعیت های مختلف زمانی به آن پاسخ بدهم و همین پاسخ است که به زندگی و فعالیت هایی که هر روز انجام می دهم جهت می دهد.

راستش را بخواهید هنوز نمی دانم که زندگی موهبتی است که خدای بزرگ به اشرف مخلوقاتش عنایت کرده است ویا مجازاتی که به خاطر گناه پر ومادرمان آدم وحوا باید متحمل شویم. به خواندن “زندگی برای شما چه معنایی دارد؟” ادامه دهید

روزنوشته ها

ما مردمان خوبی هستیم

اصلا به این حرف هایی که خودمان پشت سر خودمان می زنیم و نقد های تند وتیزی که از خودمان می کنیم ندارم؛ کاری به عیب و ایرادات و عادات نادرستمان هم ندارم؛ چیزی که می خواهم بگویم این است که ما واقعا مردمان خوب ومهربانی هستیم.
به خواندن “ما مردمان خوبی هستیم” ادامه دهید