روزنوشته ها

گپ کوتاهی با یک کتاب‌فروش

بیایید برگردیم به دی‌ماهِ ۱۳۹۵. یعنی پارسال.
قرار بود برای یک معلم‌عزیز هدیه بخرم. معلمی که نه خودش اصفهانی بود و نه اصفهان زندگی می‌کرد.
به تمام گزینه‌های روی میز فکر کرده بودم. اگر دختر بود برایش یک بشقاب میناکاری می‌خریدم یا نهایتاً یک جعبه‌جواهرات خاتم‌کاری. شاید کنارش هم یکی دوتا جعبه گزسکه می‌گذاشتم که حکم سوغاتی را داشته باشد. ولی نمی‌شد. این یکی کمی فرق می‌کرد. هم رودربایستی داشتم و هم خیلی عزیز بود. سلیقه‌اش را هم که نمی‌دانستم. فکر کردم شاید کتاب گزینهٔ خوبی باشد. گفتم آدم‌حسابی‌های مثل این معلم‌من همگی اهل مطالعه‌اند، لابد او هم خوشش می‌آید دیگر.
بلند شدم و به قصد خرید کتاب رفتم بیرون. حس‌ وحالِ آمادگاه رفتن نداشتم راستش. گوشهٔ میدان نزدیک خانه‌مان یک زیر زمین دیدم که جلویش نوشته بود «نمایشگاه دائمی کتاب». رفتم پایین. چشمانم برق زد. کلی کتاب آنجا بود. بزرگتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. یک پیرمرد نازنینی هم آنجا بود. تیپ قشنگی هم داشت. گفتم یک کتاب می‌خواهم برای هدیه. برای معلم عزیزی که زیادی باسواد است. سر‌و‌ته n تومان هم پول دارم. پیرمرد کتاب‌فروش کلی کتاب نشانم داد. اول از همه گفت بیا و یک جلد خسرووشیرین بخر. خنده‌ام گرفت. همینم مانده بود برای پسرِ مردم از این کتاب‌ها بخرم. بعد هم رفت سراغ بقیهٔ کتاب‌ها. از مثنوی و بوستان سعدی گرفته تا یک‌عاشقانهٔ آرام نادرابراهیمی. گفت بعضی‌هایشان گران‌تر از n تومان هستند.راستش هیچکدام را نپسندیدم. گفتم یک کتابِ‌حسابی می‌خواهم از یک آدمِ‌خیلی‌حسابی. گفت صبر کن تا بیایم. رفت پشت پیشخوان و یک کتاب دیگر آورد. توی دستم که گرفتمش فهمیدم این همان چیزی است که دنبالش می‌گردم. رباعیات خیام با جلد زرین. فقط قیمتش کمی از آن n تومانی که داشتم بیشتر بود. این شد که گفتم می‌روم و هفتهٔ دیگر می‌آیم. آقای کتابفروش امّا نگذاشت. گفت ببر و بقیهٔ پولش را هروقت گذرت به اینطرف‌ها افتاد بیاور. خوشحال و خندان آمدم بیرون و این شد سرآغاز قصه …

آن خاطرهٔ خوش و برخوردمهربان باعث شد که از آن روز به بعد بیشتر به آن کتابفروشی سر بزنم. علی‌الخصوص این که نزدیک منزلمان بود و نزدیک‌تر به ایستگاه اتوبوس دانشگاه.هروقت هم که می‌رفتم حتی جمعه‌ها آنجا باز بود. همیشه برایم امکانِ کتاب خریدن وجود نداشت ولی همینطوری می‌رفتم و چند دقیقه‌ای آنجا می‌چرخیدم. معمولاً هم آنجا موسیقی درحال پخش بود. بنان، شهرام ناظری، شجریان، علیرضاقربانی.

چند روز پیش یکدفعه یاد آن پیرمرد خوش‌رو افتادم. با خودم فکر کرد چه داستانی دارد. لهجهٔ اصفهانی هم نداشت پس لابد بچهٔ اینجا نبود. خلاصه این که دیروز بعد از امتحان دوباره رفتم کتابفروشی تا کمی با کتابفروش‌مهربان گپ بزنم. که تیرم به سنگ خورد و عدل موقعی رسیدم که رفته بود ناهار و یک خانمی جایش نشسته بود. پرسیدم این آقایی که همیشه اینجا بودند دیگر نمی‌آیند؟ که فهمیدم آن پیرمرد صاحب آنجاست و یکی دوساعت دیگر برمی‌گردد. شماره تماس گرفتم و آمدم خانه. فامیل آقای کتاب‌فروش «سعیدی» بود.

امروز دوباره بعد از امتحان رفتم کتابفروشی. اول کمی دست و پایم می‌لرزید ولی رفتم پایین. با لبخند گفتم آقای سعیدی شمایید؟ گفتم می‌خواستم گپی بزنیم باهم . گفتم یک وبلاگ دارم و آنجا روزنوشته‌ می‌نویسم. گفتم آدم‌جالبی هستید و دلم می‌خواهد بقیه هم بشناسندتان. دل توی دلم نبود که ببینم قبول می‌کند یانه. گفتم اگر مشکلی نباشد عکس هم می‌خواهم بگیرم. آقای سعیدی اول از همه شروع کرد کمی برایم درد و دل کند. هنوز اجازه نداده بود. گفت وضع کتاب و کتابفروش خراب است. گفت ملت کتاب نمی‌خوانند. گفت خرج و دخلمان نمی‌خواند ولی چون پای عشق وسط است اینجا را هنوز نگه داشته ایم. پرسید چند سالم است؟ گفتم نمی‌دانم. می‌گویند نوزده ساله‌ام. راست و دروغش پای خودشان. گفت دانشجویی؟ گفتم بله. گفت نکند همین دانشگاه صنعتی درس می‌خوانی؟ ماندم از کجا فهمیده است. گفتم بله. درد و دلش باز دوباره باز شد. گفت دانشجوهایمان توی خرج و مخارجشان مانده اند. می‌خواهند کتاب بخرند ولی سختشان است. کتاب خریدن شده اولویت آخر جوان‌های ما. از کتاب‌های PDF هم کلی گله داشت. می‌گفت جای کتاب کاغذی را نمی‌گیرند، چشم را ضعیف می‌کنند. گفتم اما من هنوز کتاب کاغذی می‌خوانم. پول اگر داشته باشم کتاب هم می‌خرم. گفت ولی اولویت اولت نیست. اهم و فی‌الاهم می‌کنی و اگر زورت رسید می‌خری. غم توی حرف‌هایش را فهم کردم. حق داشت. گفتم حالا می‌شود قلم وکاغذ دربیاورم و چندتا سوال بپرسم؟ گفت بپرس.

اول از همه پرسیدم چندسالتان است؟ راستش برای شروع چیز دیگری به ذهنم نرسید. متولد ۱۳۲۷ بود. گفتم یعنی پنجاه سال از من بزرگترید. گفت چقدر زود پیر شدم. بعد خواستم کمی از گذشته‌ها بگوید. گفت از دوازده سالگی آمده‌ام توی این کار. شغلم اما چیز دیگری بوده. هواشناسی. بهت مرا زد. هرفکری می‌کردم جز هواشناسی. به خیالم معلم بود در روزهای قدیم. گفت آدم یک کاری را انجام می‌دهد تا عشق کند، یک کار دیگری را انجام می‌دهد تا پول دربیاورد. یاد یک دوستی افتادم که فکر می‌کردم نویسنده است ولی گفته بود کارمند بانک است. می‌گفت تا قبل انقلاب تهران بوده. بعدش رفته شهرستان. اما اصالتاً شیرازی است. لبخندم پهن شد یکهو. حدس می‌زدم آدم به این نازنینی باید یک ربطی به شیراز داشته باشد. از من پرسید شیراز رفته‌ای؟ گفتم ده‌دوازده باری رفته‌ام ولی ته دلم می‌خواهد یک روز بروم و بمانم. از اردیبهشت شیراز گفت و عطربهارنارنج. و حواسش نبود که کم کم روحم دارد پر می‌زند و می‌رود جایی حوالی حافظیه. می‌گفت سیمین بهبهانی و محمود دولت‌آبادی را از نزدیک می‌شناخته. داستان ازدواج جلال‌آل‌احمد و سیمین‌دانشور را هم برایم تعریف کرد. گفت دانشگاه و مدرسه دیگر چیز زیادی به آدم‌ها یاد نمی‌دهند. می‌گفت شاملو هم دانشگاه نرفته بود. خلاصه گپ و گفتی بود دوست داشتنی و شیرین.

دیدم کمی حرف زدنمان طولانی شده و گناه دارد پیرمرد. کم کم رفتم که حرف را تمام کنم. به عنوان حرف پایانی به من گفت برای تو و همه بچه‌های این مملکت آرزوی موفقیت و پیشرفت و سعادت دارم. گفت مراقب باشید راه را گم نکنید. کتاب بخوانید. هدفمند حرکت کنید. گفت دیدن تو مرا امیدوار کرد به ادامهٔ این راه. گفتم حالا که شیرازی هستید لابد طبع شعر هم دارید. گفت بله ولی یک شعر از سعدی برایت می‌خوانم.

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج
وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را

موقع خواندن شعر نمی‌دانم چرا چشمانش پر از اشک شد. من هم نزدیک بود از گریهٔ او گریه‌ام بگیرد. فوری زدم کانال دیگر. گفتم کتاب خوب معرفی نمی‌کنید؟ پرسید کیمیاگر را خوانده‌ای؟ گفتم بله. گفت قلعهٔ حیوانات را چطور؟ این یکی را نخوانده بودم. رفت یکی اش را آورد و اولش را برایم امضا کرد. گفت این هم هدیهٔ من به تو جوان پرتلاش. بعد خداحافظی کردیم و آمدم بیرون. موقع برگشت تا خانه لبخند از روی لبم کنار نمی‌رفت. این بهترین هدیهٔ این روزها بود.

اولش برایم نوشته بود :
کتب، دوستانی سرد و قابل اعتمادند. ویکتور هوگو